|
روستای کوچ نهارجان یا کوچ خراشاد-شهرستان بیرجند معرفی روستای کوچ نهارجان یا کوچ خراشاد ( کوچ نوفرست )کوچ نهارجان سابق وکوچ باقران امروز روستایی است که در 30 کیلومتری جنوب شرقی شهر بیرجند واقع شده واز دو طریق خراشاد ونیز روستای نوفرست به شهر بیرجند راه دارد که راه مسیر خراشاد 15 سالی است که استفالت گردیده است.آب قنات روستای کوچ بسیار سرد وشیرین وگواراست بطوری که در تابستان نمی توان دست را بیش از یک دقیقه در زیر اب دهانه قنات نگه داشت .آب وهوایش بسیار لطیف است وجزو مناطقی است که همه ساله هزاران نفر به این روستا می آیند تا چند ساعتی از هوای لطیف آن لذت ببرند لاخ مزارش که به گفته اهالی قدم گاه بی بی زینب خاتون بوده ودارای سنگ نگاره هایی است که از 30 سال قبل مورد توجه میراث فرهنگی قرار گرفته وروی آن مطالعاتی انجام گرفته که می گویند دارای اهمیت تاریخی است وحتی عکسی آز آن را بر اساس برداشت تاریخ نویسان به اردشیر بابکان دوره هخامنشی نسبت می دهند.قلعه آن نیز معروف است وآز اهمیت تاریخی بر خوردار است .در حال حاضر سنگ نگاره های لاخ مزاربا نرده از طرف میراث فرهنگی حفاظت می شود ومورد توجه گردشگران قرار گرفته است . فهرست مندرجات شغل مردم روستا-محصولات[ویرایش] مناجات سحریا شوخوانی در روستای کوچ نهارجان - ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري، نشانيهاي مردي را - نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_ ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم. وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم: همانست، اوست! کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم ومي بويم توگويي بوي اورا نيز همانست ، اوست: پلاسي بر تن است اورا وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود (امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد، وشوي برترين بانو:(خديجه) نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد وغير از حق نميجويد وبتها را ستايشگر نمي باشد واينک : اين همان مردابرمرد است (محمد) -ص- اوست---پیام درد انسانهای قرنم را زمن بشنو پیام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور پیام رنج انسانهای زیربار،وزآزادگی مهجور پیام آنکه افتاده است درگرداب وفریادش بلنداست:((آی آدمها...)) پیام من ،پیام او،پیام ما...)) محمد(ص)غمگنانه ناله ای سرمیدهد،آنگاه می گوید: خدای کعبه ،ای یکتا! درون سینه ها یاد تومتروک است وازبی دانشی واز بزهکاری ،: مقام برترین مخلوق تو،انسان، بسی پایین تراز حد سگ وخوک است. خدای کعبه ،ای یکتا!فروغی جاودان بفرست، که این شبها بسی تار است. ودست اهرمنها سخت در کاراست ودستی رابه مهرازآستینی باز ،بیرون کن که:برداردبه نیروی خدایی شاید، این افتاده پرچمهای انسن را فروشوید نفاق وکینه های کهنه از دلها دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز برآرد نغمه ای همساز فروپیچد بهم طومار قانونهای جنگل را وگوید :آی انسانها! فراگردهم آیید وفراز آیید بازآیید صدا بردارد انسان را وگوید: های ، ای انسان! برابر آفریدندت ، برابر باش! صدابردارداندرپارس ، درایران وباآن کفشگرگوید : پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهی نه! سپاهی زاده راباکفشگر، دیگرتفاوتهای خونی نیست سیاهی وسپیدی نیز ،حتی،موجب نقص وفزونی نیست... خدای کعبه ...ای ..یکتا...)) بدین هنگام کسی آهسته گویی چون نسیمی می خزد درغار محمدرا صدا آهسته می آیدفرود از اوج ونجوا گونه می گردد پس آنگه می شود خاموش. سکوتی ژرف ووهم آلود ناگه چون درخت جادواندرغار میروید... وشاخ وبرگ خود رادرفضای قیرگون غار می شوید ومن درفکر آنم کاین چه کس بود،از کجا آمد؟! که ناگه این صدا آمد: ((بخوان!))... اما جواب یبر نمی خیزد محمد ،سخت مبهوت است گویا ،کاش میدیدم ! صدا باگرمترآوا وشیرین تر بیانی باز می گوید: ((بخوان!)).. اما محمد هم چنان خاموش دل اندرسینه ی من باز می ماند زکار خویش،گفتی میروم از هوش زمان دراضطاب وانتظارپاسخش، گویی فرو می ماند از رفتار ((هستی) می سپارد گوش پس از لختی سکوت-اماکه عمری بود گویی-گفت: ((من خواندن نمی دانم)) همان کس ،باز پاسخ داد: ((بخوان!بنام پرورنده ایزدت کوآفریننده است...)) واو میخواند، امالحن آوایش به دیگر گونه آهنگ است صدا گویی خدا رنگ است. می خواند: ((بخوان،بنام پرورنده ایزدت،کو آفریننده است...))• • • درودی می تراود از لبم بر او درودی گرم • • • غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است ومن بنشسته ام اینجا، کنارغارپرت وساکتی ،تنها که میگویند روزی ،روزگاری مهبط وحی خدا بوده است، ونام آن ((حری)) بوده است. ودر اطراف من ازهیچ سویی ردپایی نیست ودور من ، صدایی نیست...• •-این شعرکه درسه قسمت متوالی عرضه گردیدبرگرفته از کتاب شاهکارهایی ازاشعار مذهبی .آراسته ی رضامعصومی _نشریه ی ماه نو-انتشارات رشیدی- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوی گرمارود ی شاعر معروف معاصرکشور ماست-صص-۱۲۸ -- ورود به سامانه / ایجاد حساب کاربری نمایش تاریخچه ویکیروستا شبکه ای مشارکتی و متکی بر توان اساتید و پژوهشگران حوزه و دانشگاه، مدیران، نخبگان و فعالان فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و جوانان روستایی است که به دنبال زمینه سازی مدلی مبتنی بر عدالت برای رشد و پیشرفت مناطق روستایی و محروم می باشد. روستای کوچ نهارجان یا کوچ خراشاد-شهرستان بیرجند معرفی روستای کوچ نهارجان یا کوچ خراشاد ( کوچ نوفرست )کوچ نهارجان سابق وکوچ باقران امروز روستایی است که در 30 کیلومتری جنوب شرقی شهر بیرجند واقع شده واز دو طریق خراشاد ونیز روستای نوفرست به شهر بیرجند راه دارد که راه مسیر خراشاد 15 سالی است که استفالت گردیده است.آب قنات روستای کوچ بسیار سرد وشیرین وگواراست بطوری که در تابستان نمی توان دست را بیش از یک دقیقه در زیر اب دهانه قنات نگه داشت آب وهوایش بسیار لطیف است وجزو مناطقی است که همه ساله هزاران نفر به این روستا می آیند تا چند ساعتی از هوای لطیف آن لذت ببرند لاخ مزارش که به گفته اهالی قدم گاه بی بی زینب خاتون بوده ودارای سنگ نگتره هایی است که از 30 سال قبل مورد توجه میراث فرهنگی قرار گرفته وروی آن مطالعاتی انجام گرفته که می گویمد دارای اهمیت تاریخی است وحتی عکسی آز آن را بر اساس برداشت تاریخ نویسان به اردشیر بابکان دوره هخامنشی نسبت می دهند.قلعه آن نیز معروف است آز اهمیت تاریخی بر خوردار است .در حال حاضر سنگ نگاره های لاخ مزاربا نرده از طرف میراث فرهنگی حفاظت می شود ومورد توجه گردشگران قرار گرفته است . فهرست مندرجات شغل مردم روستا-محصولات[ویرایش] مناجات سحریا شوخوانی در روستای کوچ نهارجان - ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري، نشانيهاي مردي را - نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_ ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم. وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم: همانست، اوست! کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم ومي بويم توگويي بوي اورا نيز همانست ، اوست: پلاسي بر تن است اورا وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود (امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد، وشوي برترين بانو:(خديجه) نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد وغير از حق نميجويد وبتها را ستايشگر نمي باشد واينک : اين همان مردابرمرد است (محمد) -ص- اوست---پیام درد انسانهای قرنم را زمن بشنو پیام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور پیام رنج انسانهای زیربار،وزآزادگی مهجور پیام آنکه افتاده است درگرداب وفریادش بلنداست:((آی آدمها...)) پیام من ،پیام او،پیام ما...)) محمد(ص)غمگنانه ناله ای سرمیدهد،آنگاه می گوید: خدای کعبه ،ای یکتا! درون سینه ها یاد تومتروک است وازبی دانشی واز بزهکاری ،: مقام برترین مخلوق تو،انسان، بسی پایین تراز حد سگ وخوک است. خدای کعبه ،ای یکتا!فروغی جاودان بفرست، که این شبها بسی تار است. ودست اهرمنها سخت در کاراست ودستی رابه مهرازآستینی باز ،بیرون کن که:برداردبه نیروی خدایی شاید، این افتاده پرچمهای انسن را فروشوید نفاق وکینه های کهنه از دلها دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز برآرد نغمه ای همساز فروپیچد بهم طومار قانونهای جنگل را وگوید :آی انسانها! فراگردهم آیید وفراز آیید بازآیید صدا بردارد انسان را وگوید: های ، ای انسان! برابر آفریدندت ، برابر باش! صدابردارداندرپارس ، درایران وباآن کفشگرگوید : پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهی نه! سپاهی زاده راباکفشگر، دیگرتفاوتهای خونی نیست سیاهی وسپیدی نیز ،حتی،موجب نقص وفزونی نیست... خدای کعبه ...ای ..یکتا...)) بدین هنگام کسی آهسته گویی چون نسیمی می خزد درغار محمدرا صدا آهسته می آیدفرود از اوج ونجوا گونه می گردد پس آنگه می شود خاموش. سکوتی ژرف ووهم آلود ناگه چون درخت جادواندرغار میروید... وشاخ وبرگ خود رادرفضای قیرگون غار می شوید ومن درفکر آنم کاین چه کس بود،از کجا آمد؟! که ناگه این صدا آمد: ((بخوان!))... اما جواب یبر نمی خیزد محمد ،سخت مبهوت است گویا ،کاش میدیدم ! صدا باگرمترآوا وشیرین تر بیانی باز می گوید: ((بخوان!)).. اما محمد هم چنان خاموش دل اندرسینه ی من باز می ماند زکار خویش،گفتی میروم از هوش زمان دراضطاب وانتظارپاسخش، گویی فرو می ماند از رفتار ((هستی) می سپارد گوش پس از لختی سکوت-اماکه عمری بود گویی-گفت: ((من خواندن نمی دانم)) همان کس ،باز پاسخ داد: ((بخوان!بنام پرورنده ایزدت کوآفریننده است...)) واو میخواند، امالحن آوایش به دیگر گونه آهنگ است صدا گویی خدا رنگ است. می خواند: ((بخوان،بنام پرورنده ایزدت،کو آفریننده است...))• • • درودی می تراود از لبم بر او درودی گرم • • • غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است ومن بنشسته ام اینجا، کنارغارپرت وساکتی ،تنها که میگویند روزی ،روزگاری مهبط وحی خدا بوده است، ونام آن ((حری)) بوده است. ودر اطراف من ازهیچ سویی ردپایی نیست ودور من ، صدایی نیست...• •-این شعرکه درسه قسمت متوالی عرضه گردیدبرگرفته از کتاب شاهکارهایی ازاشعار مذهبی .آراسته ی رضامعصومی _نشریه ی ماه نو-انتشارات رشیدی- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوی گرمارود ی شاعر معروف معاصرکشور ماست-صص-۱۲۸ -- ورود به سامانه / ایجاد حساب کاربری نمایش تاریخچه ویکیروستا شبکه ای مشارکتی و متکی بر توان اساتید و پژوهشگران حوزه و دانشگاه، مدیران، نخبگان و فعالان فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و جوانان روستایی است که به دنبال زمینه سازی مدلی مبتنی بر عدالت برای رشد و پیشرفت مناطق روستایی و محروم می باشد. برچسبها: روستای کوچ نهارجان, کوچ خراشاد, کوچ نوفرست, کوچ ترکها
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ساعت 20:20  توسط محمدحسن اسایش
|
تنگل بقیاچ یا بغیاچ تنگلی است که درجنوب روستای کوچ بین دورشته کوه ودر دره ای چند کیلومتری قرار گرفته وسرچشمه آبهای زیر زمینی قنات کوچ محسوب می شودودر اطراف این تنگل یا دره چندین کلاته یاچشمه قرار دارد که مهمترین آنها عبارتند ازچشمه تگ نرم که فعلا مالک ان علیرضا الهامیان است.۲-کلاته عباد که چنوین شریک دارد .۳-کلاته ملا محمد علی که زین العابدین وفرزندان حاج کلوخ وعباسعلی کوچی مالک ان هستند.۴-کلاتهحاجی رضا که چند مالک دارد .۵-کلاته حسن که زیر کلاته حاجی رضاست .۶-کلاته نو کریمی که یک خراشادی فعلا صاحب ان شده است.۷-کلاته چشمه سار قلسد که چند مالک دارد .۸ کلاته حسن یا ملک ابادی ها در زیر چشمه سار قلسد واقع شوده است و۹-کلاته ولی علی اکبر که بالاتر از چشمه موسی قرار دارد.۱۰-چشمه مرحومموسی حسین که فعلاپسر ابوطالب داماد موسی ان را در اختیار دارد ۱۱.-کلاته علی رضا کوچی که پایین تر از تگ نرم بعد از انقلاب احیا ء گردیده وداری چندصد درخت میوه ویک استخر اب هست خانه ای هم دراآن ساخته اند .در ضمن در تگ نرم هم الهامیان خانه ای ساخته است مسیر خودتنگل بقیاچ در بالا پر از درختانگردو و سنجد وبید وسفیدال است وکوچی ها هر کس توانسته است در ان درخت گردو یا سنجد کاشته است ودرختان سافت قرمز هم از قدیم در ان وجود داشته است.مسییر تنگل ماشین رو هست ولی هر سال رود یا سیل مسیر را تخریب می کند.انتهای مسیر رودخانه تنگل بقیاچ در جوار خرمنهای کوچ به مظهر قنات کوچ ختم می شود ووارد روستای کوچ می گردد ودر زیر روستا ی کوچ با رود خانه تنگل باخو یکی می گردد وبه سمت نوفرست ادامه مسیر می دهد.
برچسبها: تنگل بقیاچ, تنگ بسیار روستای کوچ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۴۰۱ساعت 16:11  توسط محمدحسن اسایش
|
روستای کوچ نهارجان یا کوچ خراشاد-شهرستان بیرجند معرفی روستای کوچ نهارجان یا کوچ خراشاد ( کوچ نوفرست ) فهرست مندرجات شغل مردم روستا-محصولات[ویرایش] مناجات سحریا شوخوانی در روستای کوچ نهارجان - ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري، نشانيهاي مردي را - نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_ ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم. وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم: همانست، اوست! کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم ومي بويم توگويي بوي اورا نيز همانست ، اوست: پلاسي بر تن است اورا وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود (امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد، وشوي برترين بانو:(خديجه) نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد وغير از حق نميجويد وبتها را ستايشگر نمي باشد واينک : اين همان مردابرمرد است (محمد) -ص- اوست---پیام درد انسانهای قرنم را زمن بشنو پیام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور پیام رنج انسانهای زیربار،وزآزادگی مهجور پیام آنکه افتاده است درگرداب وفریادش بلنداست:((آی آدمها...)) پیام من ،پیام او،پیام ما...)) محمد(ص)غمگنانه ناله ای سرمیدهد،آنگاه می گوید: خدای کعبه ،ای یکتا! درون سینه ها یاد تومتروک است وازبی دانشی واز بزهکاری ،: مقام برترین مخلوق تو،انسان، بسی پایین تراز حد سگ وخوک است. خدای کعبه ،ای یکتا!فروغی جاودان بفرست، که این شبها بسی تار است. ودست اهرمنها سخت در کاراست ودستی رابه مهرازآستینی باز ،بیرون کن که:برداردبه نیروی خدایی شاید، این افتاده پرچمهای انسن را فروشوید نفاق وکینه های کهنه از دلها دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز برآرد نغمه ای همساز فروپیچد بهم طومار قانونهای جنگل را وگوید :آی انسانها! فراگردهم آیید وفراز آیید بازآیید صدا بردارد انسان را وگوید: های ، ای انسان! برابر آفریدندت ، برابر باش! صدابردارداندرپارس ، درایران وباآن کفشگرگوید : پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهی نه! سپاهی زاده راباکفشگر، دیگرتفاوتهای خونی نیست سیاهی وسپیدی نیز ،حتی،موجب نقص وفزونی نیست... خدای کعبه ...ای ..یکتا...)) بدین هنگام کسی آهسته گویی چون نسیمی می خزد درغار محمدرا صدا آهسته می آیدفرود از اوج ونجوا گونه می گردد پس آنگه می شود خاموش. سکوتی ژرف ووهم آلود ناگه چون درخت جادواندرغار میروید... وشاخ وبرگ خود رادرفضای قیرگون غار می شوید ومن درفکر آنم کاین چه کس بود،از کجا آمد؟! که ناگه این صدا آمد: ((بخوان!))... اما جواب یبر نمی خیزد محمد ،سخت مبهوت است گویا ،کاش میدیدم ! صدا باگرمترآوا وشیرین تر بیانی باز می گوید: ((بخوان!)).. اما محمد هم چنان خاموش دل اندرسینه ی من باز می ماند زکار خویش،گفتی میروم از هوش زمان دراضطاب وانتظارپاسخش، گویی فرو می ماند از رفتار ((هستی) می سپارد گوش پس از لختی سکوت-اماکه عمری بود گویی-گفت: ((من خواندن نمی دانم)) همان کس ،باز پاسخ داد: ((بخوان!بنام پرورنده ایزدت کوآفریننده است...)) واو میخواند، امالحن آوایش به دیگر گونه آهنگ است صدا گویی خدا رنگ است. می خواند: ((بخوان،بنام پرورنده ایزدت،کو آفریننده است...))• • • درودی می تراود از لبم بر او درودی گرم • • • غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است ومن بنشسته ام اینجا، کنارغارپرت وساکتی ،تنها که میگویند روزی ،روزگاری مهبط وحی خدا بوده است، ونام آن ((حری)) بوده است. ودر اطراف من ازهیچ سویی ردپایی نیست ودور من ، صدایی نیست...• •-این شعرکه درسه قسمت متوالی عرضه گردیدبرگرفته از کتاب شاهکارهایی ازاشعار مذهبی .آراسته ی رضامعصومی _نشریه ی ماه نو-انتشارات رشیدی- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوی گرمارود ی شاعر معروف معاصرکشور ماست-صص-۱۲۸ -- ورود به سامانه / ایجاد حساب کاربری نمایش تاریخچه ویکیروستا شبکه ای مشارکتی و متکی بر توان اساتید و پژوهشگران حوزه و دانشگاه، مدیران، نخبگان و فعالان فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و جوانان روستایی است که به دنبال زمینه سازی مدلی مبتنی بر عدالت برای رشد و پیشرفت مناطق روستایی و محروم می باشد.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ساعت 23:40  توسط محمدحسن اسایش
|
روستای کوچ نهارجان یا کوچ خراشاد-شهرستان بیرجند معرفی روستای کوچ نهارجان یا کوچ خراشاد ( کوچ نوفرست ) فهرست مندرجات شغل مردم روستا-محصولات[ویرایش] مناجات سحریا شوخوانی در روستای کوچ نهارجان - ومي جويد به کاوشهاي پي گيگيري، نشانيهاي مردي را - نشانيها،که شايد مانده بر جا ،دير دير: از سالياني پيش_ ومن همراه مرغ ذهن خود،در غار مي گردم. وپيدا مي کنم گويي نشانيها که مي جويم: همانست، اوست! کنار غار ، اينجا ،جاي پاي اوست،مي بينم ومي بويم توگويي بوي اورا نيز همانست ، اوست: پلاسي بر تن است اورا وميبينم که بنشسته است،چونان چون همان ايام همان ايام که اين ره را بسا، بسيارمي پيمود وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود (امين)، آن راستين، آن پاکدل ، آن مرد، وشوي برترين بانو:(خديجه) نيز ، آنکس کوسخن جز حق نمي گويد وغير از حق نميجويد وبتها را ستايشگر نمي باشد واينک : اين همان مردابرمرد است (محمد) -ص- اوست---پیام درد انسانهای قرنم را زمن بشنو پیام تلخ دختربچگان ،خفته اندر گور پیام رنج انسانهای زیربار،وزآزادگی مهجور پیام آنکه افتاده است درگرداب وفریادش بلنداست:((آی آدمها...)) پیام من ،پیام او،پیام ما...)) محمد(ص)غمگنانه ناله ای سرمیدهد،آنگاه می گوید: خدای کعبه ،ای یکتا! درون سینه ها یاد تومتروک است وازبی دانشی واز بزهکاری ،: مقام برترین مخلوق تو،انسان، بسی پایین تراز حد سگ وخوک است. خدای کعبه ،ای یکتا!فروغی جاودان بفرست، که این شبها بسی تار است. ودست اهرمنها سخت در کاراست ودستی رابه مهرازآستینی باز ،بیرون کن که:برداردبه نیروی خدایی شاید، این افتاده پرچمهای انسن را فروشوید نفاق وکینه های کهنه از دلها دراندازد به بام کهنه ی گیتی بلند آواز برآرد نغمه ای همساز فروپیچد بهم طومار قانونهای جنگل را وگوید :آی انسانها! فراگردهم آیید وفراز آیید بازآیید صدا بردارد انسان را وگوید: های ، ای انسان! برابر آفریدندت ، برابر باش! صدابردارداندرپارس ، درایران وباآن کفشگرگوید : پسر را رو ، به هر مکتب کهخواهی نه! سپاهی زاده راباکفشگر، دیگرتفاوتهای خونی نیست سیاهی وسپیدی نیز ،حتی،موجب نقص وفزونی نیست... خدای کعبه ...ای ..یکتا...)) بدین هنگام کسی آهسته گویی چون نسیمی می خزد درغار محمدرا صدا آهسته می آیدفرود از اوج ونجوا گونه می گردد پس آنگه می شود خاموش. سکوتی ژرف ووهم آلود ناگه چون درخت جادواندرغار میروید... وشاخ وبرگ خود رادرفضای قیرگون غار می شوید ومن درفکر آنم کاین چه کس بود،از کجا آمد؟! که ناگه این صدا آمد: ((بخوان!))... اما جواب یبر نمی خیزد محمد ،سخت مبهوت است گویا ،کاش میدیدم ! صدا باگرمترآوا وشیرین تر بیانی باز می گوید: ((بخوان!)).. اما محمد هم چنان خاموش دل اندرسینه ی من باز می ماند زکار خویش،گفتی میروم از هوش زمان دراضطاب وانتظارپاسخش، گویی فرو می ماند از رفتار ((هستی) می سپارد گوش پس از لختی سکوت-اماکه عمری بود گویی-گفت: ((من خواندن نمی دانم)) همان کس ،باز پاسخ داد: ((بخوان!بنام پرورنده ایزدت کوآفریننده است...)) واو میخواند، امالحن آوایش به دیگر گونه آهنگ است صدا گویی خدا رنگ است. می خواند: ((بخوان،بنام پرورنده ایزدت،کو آفریننده است...))• • • درودی می تراود از لبم بر او درودی گرم • • • غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است ومن بنشسته ام اینجا، کنارغارپرت وساکتی ،تنها که میگویند روزی ،روزگاری مهبط وحی خدا بوده است، ونام آن ((حری)) بوده است. ودر اطراف من ازهیچ سویی ردپایی نیست ودور من ، صدایی نیست...• •-این شعرکه درسه قسمت متوالی عرضه گردیدبرگرفته از کتاب شاهکارهایی ازاشعار مذهبی .آراسته ی رضامعصومی _نشریه ی ماه نو-انتشارات رشیدی- است وچنانکه درسر آغازذکر شد اثر طبع موسوی گرمارود ی شاعر معروف معاصرکشور ماست-صص-۱۲۸ -- ورود به سامانه / ایجاد حساب کاربری نمایش تاریخچه ویکیروستا شبکه ای مشارکتی و متکی بر توان اساتید و پژوهشگران حوزه و دانشگاه، مدیران، نخبگان و فعالان فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی و جوانان روستایی است که به دنبال زمینه سازی مدلی مبتنی بر عدالت برای رشد و پیشرفت مناطق روستایی و محروم می باشد.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۱ساعت 23:39  توسط محمدحسن اسایش
|
اینجا کوچ نهارجان،کوچ خراشاد،کوچ نوفرست،کوچ باقران،کوچ ترکان،کوچ ترکها،کوچ اشکانیان،کوچ ساسانیان،کوچ مود وسربیشه وکوچ رستم،کوچ وبلو چ، کوچ شاهنامه نامیده شده است که هرکدام این اسامی وجه تسمیه خودش را دارد؛مثلا چون هم جوار دوروستای خراشاد ونوفرست می باشد واز طریق هردو روستا به شهر بیرجند راه داشته است ،لهذا کوچ خراشاد و کوچ نوفرست نامیده شده است.وچون در اسناد دولتهای قبل از انقلاب اسلامی جزو بخش نهارجانات بیرجند و حوزه سه ثبت احوال بوده است به آن کوچ نهارجان گفته اند وچون بعدازانقلاب ؛درتقسیمات کشوری؛تغییراتی داده شد و ابتدا؛سربیشه به بخش تبدیل شد ومود به دهستان مبدل شد ؛لهذا کوچ در اسناد ثبت احوال تابع دهستان مود ومودهم جزو بخش مرکزی بیرجند و حوزه یک ثبت احوال نامیده شد.مدتی بعد؛سربیشه به شهروبعدهم به شهر ستان تبدیل شد ومودابتدا به بخش وتابع سربیشه و کوچ نیز مدتی کوتاه تابع بخش مود و شهرستان سربیشه قرارگرفت و کوچ مود و کوچ سربیشه نامیده شد.اما مدتی بعد که اهالی کوچ اعتراض کردند که نمی توانند برای کارهای اداری وحقوقی و قضایی به حوزه پاسگاه ودادگاه سربیشه مراجعه بکنند.کم کم کوچ ازمود وسربیشه جدا شد وتابع دهستان باقران و بخش مرکزی بیرجند قرار گرفت وهم اکنون چندین سال است که جزو دهستان باقران و بخش مرکزی بیرجند می باشد.اما چرا کوچ را کوچ ترکان ویا کوچ ترکها نامیده اند.داستان آن از این قراراست.زمانی که ترکان تیموری؛روستای نوفرست را تصرف نمودند وبعدازمدتی آنجا را مرکز حکومت خود قراردادند؛هوس کردندکه بیایند و روستای کوچ را تصرف کنند واز ازآنجا که نقشه داشتند که مردم روستا را غافلگیربنمایند،ازراه رودخانه نیامدند؛بلکه ازراه کوه بالا آمدند وخواستندناگهان به داخل ده کوچ بریزند وروستارا ناگهان به تصرف در آورند.اما همینکه ازسرکمر نوفرست خواستندبه داخل ده بیاینداخطار قلعه بان کوچ آنهارا سر جایشان میخکوب کرد.قلعه بان با علامات به آنهافهمانیدکه ابتدا کلاه خودرا سر بوته جنجریسک که یک متر ارتفاع داشت بگذارند و آنها این کار را کردند.نگهبان قلعه کوچ کلاه آنهارا با تیر نشانه رفت؛بعد با زبان اشاره و علایم به ترکان فهماند که دوقرانی یا دودرهمی آن زمان رابین دو انگشت خود قرار دهند و نگه دارند.نگهبان قلعه ؛دوقرانی یاددوریالی آن زمان را دربین انگشتان آنها چنان نشانه رفت که تیر؛دوریالی را زد ولی به انگشتان صاحب دوریالی آسیب نرسانید.ترکهای تیموری که این میزان دقت در تیراندازی از سوی نگهبانان قلعه را دیدند؛از تصرف کوچ منصرف شدند و فرار را بر قرار ترجیح دادند وباسرعت فرار کردند یعنی به نوفرست کوچ کردند ودیگر هیچ گاه؛خیال تصرف روستای کوچ را درسرخود نپروراندند.سالهای بعد هر اتفاق مهمی که رخ می داند؛آنرا به سال کوچ ترکها نسبت میدادندومی گفتند: فلان رویداد دوسال یا پنج سال یا ده سال بعدازکوچ ترکها؛رخ داده است و چنین شد که کلمه سال از عبارت افتاد وکلمه کوچ ترکان یا کوچ ترکها برای نام کوچ ؛باقی ماند وبه روستای کوچ اطلاق شد..ودر قرن حاضر هروقت خواهند کسی را یک دنده بنامند وبه او بگویند فلانی حرفش یکی است ،می گویند:فلانی اهل کوچ ترکان است البته به مزاح و شوخی و گاهی هم به آدمی که می خواهند بگویند ؛کله شق است ،می گویند اواز کوچ ترکان است.باقی نامها هم هرکدام ؛یک وجه تسمیه ای ، دارد که به کوچ گفته شده است. برچسبها: کوچ نهارجان, کوچ خراشاد, کوچ نوفرست, کوچ باقران
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۰ساعت 1:27  توسط محمدحسن اسایش
|
|
|