|
مصاحبه با عصمتالملوک دولتشاهی عصمتالملوک دولتشاهی
آنچه در ذیل میخوانید قسمتی از متن تنظیم شدة چهار جلسه گفت وگو با آخرین همسر رضاشاه است که در سالهای 1373 و 1374 ــ نخستین گفت وگو در 13 خرداد 1373 و مصاحبههای بعدی به ترتیب در 21 آبان و 2 آذر 1373 و 31 اردیبهشت 1374 چند ماه قبل از فوت او ــ در محل سکونت نامبرده انجام گرفته است.
□ خانم دولتشاهی با تشکر از سرکار که در این گفت وگو شرکت کردید، لطفاً در مورد سوابق خانوادگی خودتان مطالبی که به یاد دارید بیان کنید. من در سال 1284 خورشیدی به دنیا آمدم. پدربزرگم ملقب به مشکوهالدوله از طایفة قاجار بود، به همین مناسبت هم در دورة قاجاریه سمتهای درباری داشت. پدرم غلامعلی میرزا مجللالدوله در زمان سلطنت رضاشاه رئیس تشریفات دربار بود، به همین جهت الفت خاصی میان او و رضاشاه برقرار بود.
دو خواهر و دو برادر داشتم. خواهر بزرگترم اشرفالسلطنه همسر سرهنگ پاشاخان مبشر، در سفر به موریس با من همراه بود. خواهر دیگرم عزت کوچکتر از من بود و خیلی دوست داشت به عقد پسرعمویش درآید. دو برادرم احمد میرزا و عباس میرزا را رضاشاه برای تحصیل به خارج فرستاد. یکی در دانشگاه وست مینستر انگلستان و دیگری در سن سیر فرانسه تحصیل کرد. وقتی که به ایران برگشتند متاسفانه هیچ کدام عاقبت به خیر نشدند و در نتیجة اعتیاد به تریاک و الکل درگذشتند. یک روز که برای دیدن احمدمیرزا رفته بودم، با آه و ناله گفت: « ببین چه ریختی شدم!» عباس میرزا هم که تریاک را در عرق حل میکرد و میخورد، کبدش عیب پیدا کرد و مدتی در بیمارستان شهربانی بستری شد. هر دو جوان با آنکه تحصیلکرده بودند، دستی دستی خودشان را به کشتن دادند.
موقعی که 13 یا 14 ساله بودم خواستگاران زیادی داشتم که یکی از آنها سردارسپه بود. خواستگاری او از من از طریق کریم آقا بوذرجمهری و خواهرزاده و همسر برادر سردارسپه انجام گرفت. پدرم هم به جهت روابط صمیمانهای که با سردارسپه داشت مایل بود از میان خواستگاران متعدد با او ازدواج کنم.
اتفاقاً شب عروسی، او دم در حیاط ایستاده بود و چون از موضوع خیلی ناراحت بود، مرتب فحش میداد و جیغ میکشید: او نمی خواست هوو داشته باشد. چند نفر را هم با خود آورده بود تا به نحوی مجلس عروسی را به هم بزنند، اما سردار سپه متوجه شد و به چند سرباز دستور داد او را از مجلس خارج کنند و به خانهاش ببرند...
در آن زمان کلیة طبقات مردم پایبند به اصول اخلاقی خاصی بودند. خانمها در کوچه و خیابان کمتر رفت و آمد می کردند. مسئله چادر نبود و بیشتر زنان در آن روزگار چاقچور داشتند که نوعی روبنده بود. در چنان اوضاع و احوالی، یک دفعه با زور و اعمال قدرت، دستور رفع حجاب داده شد. به همین جهت هم با عکسالعمل شدید مردم روبه رو شد. یادم میآید ما حتی موقعی که در اتومبیل نشسته بودیم و حجاب نداشتیم از دیدن عابرین خجالت میکشیدیم. این موضوع مربوط به طبقة خاصی نبود و عموم مردم از این دستور بدون مطالعه در رنج و عذاب بودند. رضاشاه دستور داده بود که همة ما باید بیحجاب باشیم. این کار اول بسیار مشکل بود، خجالت میکشیدیم و خیلی ناراحت بودیم. اوایل کلاه پوست سرمان میگذاشتیم و پالتو پوست با یقه بلند میپوشیدیم. سعی میکردیم کمتر در انظار ظاهر شویم و به همین جهت اغلب به بیرون شهر میرفتیم. یادم میآید در آن روزها معمولاً به باغ حسامالسلطنه در اکبرآباد می رفتم تا ناچار نباشم در انظار عموم مردم بیحجاب باشم. چون از خودمان اختیار نداشتیم مجبور به اطاعت از دستور شده بودیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. غلامعلی دولتشاهی که در 29 آذر 1304 به ریاست تشریفات داخلی دربار پهلوی تعیین شده بود، در 16 آبان 1311 در 55 سالگی در اثر سکتة قلبی درگذشت. برادرش محمدعلی دولتشاهی نیز که در 26 شهریور 1312 در دولت محمدعلی فروغی به سمت وزیر پست و تلگراف منصوب شده بود، در 27 تیر ماه 1313 به علت سکتة قلبی درگذشت. (م. ر) 2. تاجالملوک در خاطرات خود مدعی است که رضاخان با اجازة او تجدید فراش کرد. در این مورد میگوید: « بعداً که رضا با اجازة من تجدید فراش کرد من اجازه ندادم عصمت و توران را به سعدآباد بیاورد.» بنگرید به خاطرات ملکه پهلوی مصاحبهکنندگان: دکتر ملیحه خسروداد، تورج انصاری، مهندس محمودعلی باتمانقلیچ. زیر نظر هیئت امنا: مدیرعامل: دکتر امیرحاتم فرمانفرمائیان. بنیاد تاریخ شفاهی (معاصر) ایران، به آفرین، 1380، ص 275.
موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران
© تمامی حقوق برای سایت تاریخ شفاهی محفوظ است.....
برچسبها: برگی از تاریخ
+ نوشته شده در جمعه سوم دی ۱۴۰۰ساعت 19:6  توسط محمدحسن اسایش
|
|
|