|
باسمه تعالی اوایل فروردین ماه 1337 شمسی بود ومن دریک بعد از ظهر نوروزی با بچه های روستا مشغول بازی (کل اوش )بودم واصلا خبر نداشتم که آن بعد ظهر تنها ساغاتی است که من آزادانه با بچه های عمه کلثوم وعمه ام مریم و علی حاجی محمد ودوسه کودک دیگر هم سن وسال خویش ،شاد وسر حال مشغول بازی گوشی هستیم واز فردا صیح باید روی آفتاب را نبینم و در کار خانه قالی بافی هر یک ربع ساعت چند پشت پاکی وچند سیلی وتوگوشی از دست استاد قالیباف_ نوش جان کنم وآرزو بکنم : ای کاش _ مثل دیروز می توانستم با بچه های روستا جوز بازی ویا گله بازی ویا کل اوش بازی کنم .ساعات خوش آن بعد از ظهر در کوچه روبروی خانه مادرزیر سایه خنک درختان گردو به سرعت بپایان رسید وبا فرارسیدن تاریکی شب هر کدام بسوی خانه روانه شدیم که فردا صبح دوباره برای بازی با کودکان روستابه کوچه بیاییم وبه هوا بپریم وبازی کنیم ویک لنگی بردویم ،وای چه خیالهای خوشی در مغزمان تجلی می کرد ودل مان را خوش می داشت . اما همین که وارد خانه شدم ، دیدم که علاوه بر پدر ومادرم دو نفر دیگر هم در خانه ما_ مهمان هستند ویک نفر هم یک کتاب وچند برگ کاغذ ویک قلم ویک دوات ویک نی جلوی خویش یا بغل دستش دارد وبا پدر ومادرم حرف می زند .ونفر دوم هم که استاد قالیباف فردا وفرداهای من بود _ ساکت نشسته وگاهی خطاب به مادرم می گفت : خاله مریم _ بچه شما سه سال کار کند استاد می شود وسپس می تواند -از شاگردی دربیاید وخود مخاط (12000 تا و24000 نخ ) یعنی 6000بتون در روز کار کند وروزی هم آن موقع 10 ریال ( قران ) مزد بگیرد وچند سال بعد هم خود استاد شود وچند شاگرد داشته باشد وخود قالین برای خود ببافد وپول دار شود . این حرفهارا که می شنیدم - هرکی دلم فرو می ریخت ودل تو دلم نماند که ای وای فردا باید بروم کار قالیبافی ودیگر نمی توانم با پسر عمه ها ودیگر بچه های کوچ بازی کنم واز هوای خنک زیر درختان گردوی روبروی خانه خود لذت ببرم .طولی نکشید که چایی را استاد واقا ملک ونویسنده ( مرحوم غلامرضا مقامی ) که یکی از سه نفر سواد دار روستای کوچ بودند - نوش جان کردند وآقای مقامی شروع به نوشتن اجاره خط برای من بدبخت کردند.دقایقی بعد محتوای اجاره نامه را برای مادرم وپدرم خواندند : بسم الله الرحمن الرحیم .اجاره نامه:این جانب محمد کوچی فرزند علی ومریم کوچی فرزند حسن ، فرزند شش ساله خود (حسن کوچی )را به مدت : سه سال اجاره دادیم به محمد علی کوچی (معروف به ملک ) که که سه سال تمام در کارگاه قالیبافی آقای محمد علی کوچی تمام هفته وتمام سال از طلوع آفتاب تا غروب شام کار کند وهر چه که استاد امر نمود _ بی چون وچرا انجام دهد .در سال اول روزی یک قران وتمام سال را در قبال 30 تومان به قالیبافی مشغول باشد.2- سال دوم مزد شاکردی حسن- فرزند محمد ومریم کوچی روزی 2 ریال ( 2 قران) می باشد وکل سالرا - اگر لکی (کم کاری ) نکند 60 تومان مزد بگیرد .3- سال سوم را روزی 3 قران ( سه ریال) ودر تمام 300روز سال مزد حسن اقا 90 تومان خواهد بود اگر لکی ( کم کاری ) نداشته باشد وهر گاه که دقایقی را دیر سر کار بیاید ویا استاد اورا زودتر تعطیل کند استاد روی دیوار یک نیم خط خواهد کشید تا دونیم خط که بهم وصل شوند یک روز کار برای شاگرد محسوب خواهد شد که درسال چهارم برای هر خطی یکروز رایگان باید حسن اقا کار کند وپدر ومادرش اعتراض ننمایند کل مزد حسن - فرزند محمد ومریم در سه سال کامل کار قالیبافی 180 تومان خواهد بود .اجاره نامه که خوانده شد ومادرم وپدرم آنرا با مرکب انگشت زدند تمام غمهای دنیا تودلم ریخت وهنوز آن دو از خانه ما نرفته بودند که از زور غصه وغم مرا خواب گرفت ودنیا برای من تیره وتار شد .فرداصبح هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که آقا ملک همان پسر خاله واستاد قالیباف جلوی درب خانه ظاهر شدوازمادرم خواست که مرا بیدار کند ودستم را به دست آقا ملک بدهد .صورتم را شستم وآماده رفتن بکار گاه قالیبافی شدم وچون روز اول بود ومن هنوز هیچ کاری بلد نبودم - به من گفتند:یک کناری بشینم ودست استاد وهمکار دیگرش را تماشا کنم که چگونه آنها بتون وتا را می گیرند ورنگهای خاص قالیبافی را بتناسب دور نخ ها وتا ها وبتون ها می پیچند وبهم گره می زنند وکار را ادامه می دهند وهر سه چین یا چهارچین که چیده می شود - بایددم کارا عوض کنند وپوت سه پوت ( رشته خاص وباریک )لای نخ ها بکشند تا کارها وچینها بهم جوش بخورد وبعد از هر چین هم باید دم کار عوض شود ورشته ای از پوت دو پوت وسط نخ های این رو به آن روی کار کشیده شود وکار محکم ومحکم تر گردد . ساعتی که گذشت استاد چند لقمه نان ودوقاشق ماست چکیده که با خود آورده بود به من داد که بخورم وگرسنه نباشم .سپس گفت : حسن ومن گفتم بلی .گفت کوزه را از گوشه کارخانه بردار وبرو از سرکاریز یاهمان دهانه قنات روستا آب تمیز کن وبیاور به گارگاه تا تشنه نمانیم ودر ضمن گفت : من توی خاک زمین کارگاه قالیبافی تف می کنم وتو تا وقتی تف من نخشکیده باید کوزه را آب کرده وبه کار خانه با کوزه پر آب برگردی .من هم مثل آهو می دویدم که تف دهان او خشک نشده 500 مترراه تا سر آب رابروم وکوزه را آب کنم وبر گردم که مبادا دیر شود .آوردن آب انجام شد ودواستاد با هم حرف می زدند ومثلا می گفتند : تا بجا _ سر جلو _ دو بتون بگذار بتونی _ سر اول - سر جلو _ هفت بتون بگذار با الفی بتون- این کلمات گوشه ای از اجرا کردن نقشه کار بود وچیدن یک چین 6600 بتونی جدید وهر رنگی که استاد عوض می کرد ومی خواست با آن چند بتون کار کند _ آنرا اول به من نشان می داد ومی گفت ک حسن ببین : این رنگ را می گویند آبی - واین یکی را می گویند ، سفید _ واین رنگ را می گویند پیاضی واین یگی رنگرا می گویند : رنگ کرمی ،این یکی را می گویند : گل خوار وان دیگری را می گویند : سوز ،این رنگ را می گویند آتشی ،این رنگ را می گویند : الفی واین یکی دیگرا می گویند : رنگ حلی واین رنگ را هم می گویند : تخم لاکی واین رنک تیره راهم می گویند رنگ کبود این گوشه راست کاررا هم که همیشه یک رنک ثابت است می گویند رنگ لاکی قرمز واین این قبیل رنگه هارا نام می برد ومی گفت :6000 بتون را می گویند یک مخاط وشما هم که سه سال دیگه استاد بشوی وبتونی مخاط بچینی آنوقت روز ی ده قران در قبال یک مخاط 24000 نخی و12000 تایی و 6000 بتونی مزد خواهی گرفت وآقای خود خواهی شد اگر خوب کارهارا یاد بگیری ونقشه هارا خوب حفظ کنی وبه هرحال روز اول ظهر شد وگفتند : برای 30 تا 40 دقیقه برو خانه ونهار که خوردی زود بر گرد به کارخانه قالیبافی .رفتم خانه وپس از خوردن نهار به کارخانه باز گشتم وهنوز استادها نیامده بودند که من سرکار حاضر شدم .استادمرا بردوکناردستش روی تخته قالیبافی نشانید ودوسه رنگ را نام برد واول گفت این جوری رنگ لاگی را لای نخها جای بده ودو سر رنگ را همسر کن وبا پاکی ببر وهمین گوشه کار را فعلا بچین ببینم چه میکنی وکم کم رنگهای دیگری به من داد که علاوه بر گوشه راسته کار _کوهه ومداخل وکتیبه ومداخل دوم وکوهه دوم را بعد از کتیبه هم من بچینم وقرارشد اگر دیر تر از استادکارم را تمام کنم تنبیه شوم وتنبیه هم اول دوسه سیلی آبدار بود ودوسه تو گوشی وبعد هم ده تا پشت پاکی که باید بکف پایم می زدند ویا به سینه دستم می زدند تا بقول استاد قالیباف دستهایم برای تند چیدن کاروچیدن بتونها ورزیدگی لازم را بدست آورد.آخ که دیروز چه خوش بودیم با بچه ها وامروز چه عذاب می کشیدم از دست استاد قالیباف وچه دلم خون بود که روزی بیست تا 25 بار باید کتک بخورم تا از آنهاعقب نمانم وکاررا سر وقت تماتم کنم ودنبال نیایم.از روز دوم کار چیدن قالین در کنار دست استاد وهمکار دیگر او شروع شد وروزی بیست تا 25 چین چیده می شد وهر چین که من همزمان با استاد سهم کارا تمام نمی کردم باید چنددست پاکی ویا چند تو گوشی می خوردم تا یاد بگیرم تند تر وتند تر تاها وبتونهارا بچینم وبقول آنها پی نیایم وکارم با آنها تمام شود واین اوضاع تا سه سال ووحتی سال چهارم ادامه داشت ودرسال 300روز تمام باید کار می کردیم وفقط سال اول روزی یک ریال وسال دوم روزی 2 قران وسال سوم روزی 3 قرآن در قبال 10تا 12 ساعت کاروالبته زمستان حدود 9 ساعت کارمزد می گرفتیم وسال سوم جمعا 90 تومان وسه سال تمام مجموع مزد من 180 تومان بود .باید عرض کنم که ما فقط جمعه ها وروز سیزده وچهارده نوروز ودوروز تاسوعا وعاشورارا تعطیل بودیم ومابقی روزهار حتی اگر برف سنگین می آمد وسوز سرما سخت مارا آزار می داد _ می باست سر کار حاضر می شدیم وکارارا دامه می دادیم واگر نیم ساعتی دیر می رفتیم یک نیمه روز برای ما لکی حساب می شد وروی دیوار گلی کارخانه یک نیمه خط کشیده می شد ودوبارکه می شد یک خط بزرگ کشیده میشد یعنی یک روزکم کار کرده ام باید سال چهارم که مزدمن ده(10) ریال است مجانی برای استاد کارکنم تا استاد از من راضی باشد .عید نوروز که می شد باید به خانه ارباب به عیدی او می رفتیم وده (10) عدد تخم مرغ هم برای او می بردیم واویک تومان به ما عیدی می داد وما خوشحال بودیم که 10 عدد تخم مرغ ما 5 ریال تا 7 ریال ارزشش دارد واستاد ده ریال عیدی داده است ومن شاگرد 3 یا 4 ریال سود کرده ام والبته همین عیدی مارا سالی یک بار خوش حال می نمود.در آن سه سال گوشت منی 2 تومان بود ونیم من (=20سیر) برابر بود با یک تومان یا 10 قران (10ریال)والبته مزد یک روز کارگر کشاورزی یا بنایی هم 20 ریال یا 2 تومان بود وتقریبا یک کارکر با یک روز کارمی توانست 40 سیر بیرجند گوشت بخرد که نزدیک دو کیلو یا درستر بگویم : پنج ششم 2 کیلوگوشت بود ویک استاد قالی باف هم 20 تا 22 وحد اکثر 25 ریال مزد می گرفت که می توانست با ان 2 کیلو گوشت بخرد ونوش جان کند ودر آن سال 1337و 1338 و1339 - در فصل بهار یک بزغاله دوماه را بهقیمت 5 تومان ویاهمان 50 قران( ریال) می فروختند ووقتی 8 یا 9 ماهه می شد همان بز غاله نزدیک 18 تا 20 تومان قیمت پیدا می کرد . داستان قالیبافی دوران سه ساله ما نهایت بپایان رسیدو وارد سال 1340 شمسی که شدیم .حاجی کلوخ همسایه ما گوسفند سر کوچه سربریده بود ومادرم مرا فرستاد که از حاجی کلوخ گوشت بگیرم وحاجی کلوخ گفت : به مادرت بگو: دیگه نیم من ویک من نداریم بلکه بجای نیم من گوشت _ یک کیلو کوشت به شما می فروشیم به ۱۲ ریال و2 کیلو گوشت به شما می فروشیم به 24 ریال یا 2 تومانو۴ ریال .یککیلو خریدم ویک تومان دادم وجریان تعویض سنگ گوشت فروشی را هم به مرحومه مادرم گفتم واو هم پذیرفت وقبول کرد که از حالا به بعد بر اساس کیلو گوشت را خریداری کنیم..سال پهارم 1340 شمسی که باید روزی ده ریال مزد می گرفتم چون نقشه های قالیبافی را تماما حفظ بودم ونیازی برای ادامه کارقالیبافی به نگاه کردن به نقشه نداشتم . استاد گفت شما لکی زیاد داشته ای وحالا حد اقل باید چند ماه مجانی برای من کار کنی تا کم کاریها ولکی های تو تمام شود واین مساله برای من بسیارسخت وظالمانه به نظر می رسید لهذا چند بار فرار کردم وحتی به روستای دیگری چون نوفرست رفتم وساعاتی کار کردم که ناگهان سر وکله استاد با شوهر خواهر او پیدا شد ومرا سخن کنک زد وروانه ده خود شدیم ومن می دویدم وآنها به من نمی رسیدند اما هنگامی که به کوچ رسیدم .جلوی مادرم استاد سخت مرا به مشت وکتک وچوب انار مهمان کرد طوری که از پاهایم خون از محل خوردن چوب انار جاری شد که مرحوم استاد محمد حسین کوچی که ارباب چندین کارگر واستاد بود مرا زیر عبایش جای داد ومهربانی نمود ودلم را خوش کرد که نمی خواهد برای آقا ملک کار کتی واز حالا بیا و پشت کار ما کار کن وهر مخاطی که بچینی 14 ریال به تومزد خواهم داد ومن هم قبول کردم چندی برای استاد محمد حسین کار کردم ویک روز گفتند دنبال استاد قالیباف آمده اند تا اورا برای سربازی ببرند نمی دانید چقدر خوشحال شدم که مدتی از دست استاد راحت می شوم ونفس تازه ای می کشم اما از بخت بد من دوروز بعد استاد از پاسگاه مود به کوچ برگشت وگفته شد که فعلا اورا به سربازی نمی برند واو به کار خود ادامه می دهد مدتی بعد مرا به روستای خراشاد برد ویک هفته پشت کار قالین استادکر بلایی عیسی کوچی ( مر حوم پدر ذاکریان) رفتیم وکار کردم وآخر هفته یک روزه به کوچ آمدیم ودوباره این کار در خراشاد تکرار شد مادر آقایان ذاکریان ویاهمان زن کربلایی عیسی کوچی که ازروستای نوک بود زنی مهربان بود واز ما خوب پذیرایی می کرد ومن خوشحال بودم که دیگر کتک نوش جان نمی کنم ودوباره به کوچ امدیم و من چند کارگاه عوض کردم وآقا ملک هم به شهر بیرجند رفت تادر بیرجند برای مرحوم حاجی امینی معروف قالین ببافد ومدتی از رنج کتک های استاد راحت شدم وخدارا شکر کردم .چند روزی برای شوهر خاله ام ،عیسی کوچی وپدر الهمیان کار کردم وچند ماهی هم باروزی 2 تومان برای مرحوم ابراهیم محمد محمد حسین کربلایی علی کار کردم وروزی 20 ریال مزد من بودواوایل پاییز سال 1343 شمسی بود وقالین ما تمام شده بود که من 2روز تعطیل بودم که قالین جدید تنیده شود وسر کار وروی دست گاه قالیبافی کشیده شود وروز سوم به کارگاه قالیبافی باز گردم وروزدوم در جوار خانه ما بروی پشت بام مسجدقدیم کوچ دور گنبدها با دوست دیگری بازی گوشی می کردیم ومادرم با مرحومه مادر حاجی کلوخ مشغول جمع وجور کردن گندم های شیر زده ای بود که برای غذای زمستان آماده می کردند وماهم به بازی مشغول بودیم که بوق یک ماشین چادری وجیپ شهباز روسی توجه مارابه خود جلب کرد وماهم بسوی ماشین رفتیم که ببینیم چه شده وچه کسی از ماشین پیاده می شود.شاهد بودیم که مرحوم حاج میر محمد بهنیا باز نشسته دادگستری بیرجند ومرحوم حسن لطفی راهنمای سپاه دانش وهمراه آقای محمد رضا شاه قلی - اولین سپاه دانش کوچ از ماشین پیاده شدند ودر کوچه های روستای کوچ دوری زدند وبهنیا روستا به سپاه دانش نشان داد ومعرفی کردوما با پشت بام مسجد باز گشتیم که مرحوم حاجی غلامرضا (پدر مرحوم محمد حسین حبیب نیا در کنار مادرم سبد می بافت ومی گفت : چندرور قبل رفته بودم به بیرجند در شهر می گفتند می خواهند به همه روستا ها معلم مجانی یا همان سپاه دانش بفرستندوخیلی خوب است کاش دولت چند سال قبل این سپاه دانش هارا می فرستاد تا فرزتدان ما هم راه 7 کیلومتری خراشاد را در سرما وکرما وسوزش برف وباران با سختی هرروز نمی پیمودند واین همه زحمت را متحمل نمی شدند ومن که خبر آمدن معلم تازه وشروع مدرسه رفتن را از زبان مرحوم حاجی غلامرضا شنیدم از خوشحالی پر در آوردم ورفتم شناسنامه ام را که در چمدان کوچ خودداشتم آماده کردم که از فردای صبح برای رفات به مدرسه آماده شوم وفردا صبح هم من اولین نوآموزاولین مدرسه واولین معلم واولین سپاه دانش بودم که نام من در دفتر سپاه دانش ثبت شدودیگر به رنج کار قالیبافی من خاتمه داده شد .واما داستان سپاه دانش را جداگانه در جایی دیگر نوشته ام که به سمع ونظر دوستان رسیده است وطالبان می تواننددر همین وبلاگ کوچ نهارجان آنرا بارها وبارها مطالعه بفرمایند ولذت ببرند. والسلام .محمد حسن اسایش
+ نوشته شده در جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ساعت 15:37  توسط محمدحسن اسایش
|
برچسبها: شادروان بهنیا ومرحوم لطفی, حاجی محمد, حاجی غلامرضا, حبیب نیا ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 2:39  توسط محمدحسن اسایش
|
+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰ساعت 15:13  توسط محمدحسن اسایش
|
باسمه تعالی -برعکس همه ي آنهايي که از روز اول مدرسه تنها از گريه ها ي خود مي گويند.من مي خواهم ا ز خوشحالي روز اول مدرسه بگويم :يکي از روزهاي دهه ي اول آبان ماه سال 1343 شمسي بودودريک بعد از ظهرآفتابي مادرم(که خدا رحمتش کناد )با زن همسايه (مادر حاجی کلوخ)در پشت بام مسجد روستا -که در کنار خانه ي ما واقع شده بود .مشغول جمع وجور کردن گندم هاي شيرزده بود که معمولا براي غذاي زمستان آماده مي کردند ومن هم که دوسه روزبودبه جهت تما م شدن قالين بيکار بودم تا قالين بعدي براي بافت آماده وسر کار روي دار قالين بافي کشيده شود ومن به کارخانه باز گردم درآن بعد ظهر آفتابي با يک بچه ي ديگر درکنار مادرم مشغول بازي گوشي ودوندگي بر اطراف گنبذ مسجد بوديم که نا گهان صداي بوق يک ماشين جيپ روسي چادري توجه ما را به خود جلب کرد با عجله به سمت ماشين رفتيم که سه نفر از آن پياده شدند وبعد از سلام وعليک با يک نفر از مردم روستابه سمت خانه هاي ده روانه شدند تا دوري بزنند و در کوچه هاي روستا قدم زنان از وضعيت ده باخبر شوندوآقاي بهنيا به راهنما و سپاه دانش تازه از شهر رسيده روستا را معرفي کند .من به پشت بام مسجد بر گشتم وديدم يکي از مردان ده(حاجی غلامرضا) که فرزندش در کلاس ششم ابتدايي درروستا ي مجاور درس مي خواندبراي مادرم تعريف مي کرد ومي گفت چند روزپيش به شهر رفته بودم در شهر مي گفتند : مي خواهند براي تما م روستاها معلم مجاني بفرستند تا بچه ها را با سواد کنند.اوادامه داد : آقاي بهنيا کارمند اداره ي دتدگستریبيرجند به همراه يک معلم (سپاه دانش ) ويک راهنمااز شهر آمده اند تا ده را به معلم نشان بدهند .خيلي خوب است کاش چند سال قبل اين معلم ها را مي فرستادند تا ما هم بچه هاي مان را به روستاي خراشاد براي درس خواندن نمي فرستاديم.من که ازشنيدن حرفهاي حاجي غلامرضا ذوق زده شده بودم ودر پوست نمي گنجيدم چون از دست استاد قالي باف که هرروز مرا کتک مي زد دلم خون بود وحالا مي توانستم به بهانه ي رفتن به مدرسه از کار قاليبافي سربازنم واز دست استاد راحت شوم ونفس تازه اي بکشم .دقايقي طول کشيد تا سپاه دانش وراهنماي تعليماتي وآقاي بهنيا در کوچه هاي روستا چرخي زدند وبه ميدان ده با ز گشتند و با يک مرد ازاهالي روستا کمي صحبت کردند وبعد سپاه دانش را به باغ آقاي بهنيا بردند وبه برزگر باغ سپردند تا شب از او پذيرايي کندوراهنما ي سپاه دانش(مرحوم لطفی) وآقاي بهنيا-خداوند هردوراغريق رحمت خودگرداند- به شهربا همان ماشين باز گشتند.من هم شناسنامه ام را از مادرم گرفتم که صبح براي رفتن به مدرسه آماده باشم وآن شب از شادي خوابم نمي برد .خلاصه.فرداصبح شد وما در کنارجوي آبي که ازکنار ميدان روستا واز ميان خانه هاي ده مي گذشت آب بازي مي کرديم ومادرم داشت لباس مي شست ودوسه مرد هم در ميدان ده -که سربارريز-نام داشت منتظر بودندکه سپاه دانش با لباسهاي مرتب واطوزده حدود ساعت:/07:30 بامدادبه ميدان ده آمد وبعد از سلام وعليک واحوال پرسي بادومردي که آنجا آماده بودند.حرفهايي زد ومعلوم شد که بايد از مردم روستا با صداي بلند دعوت کنند تا شناسنامه هاي فرزندان مدرسه اي خود را بياورند تا سپاه دانش اسم آنها را در دفترثبت کند وبه شهر برود وبراي آنها کتاب وقلم ودفتر وغيره تهيه کند وبه روستابر گردد .يک نفر (موسی حسین محمد حسینا)با صداي بلند جارزد وفريادزد : آهاي مردم ده !شناسنامه هاي بچه هاي خود را بياوريد تا اسم آنها رابراي مدرسه بنويسند ويک نفر(محمد علی غلام حسین کر بلایی علی) برداشت وگفت کو؟بچه اي که به مدرسه برود. همه پشت کار قاليبافي هستندوکسي بچه نمي دهد که به مدرسه برود ومرد ديگري که حاجي محمد نام داشت وشوهر عمه ام بود، گفت:اين بچه واشاره به من کرد ومن هم که خيلي ذوق مدرسه رفتن داشتم ودوازده سال وهفت ماه هم سن من بودپريدم توي خانه ي خود وشناسنامه ام را فورا آوردم وبه دست شوهر عمه ام دادم تا او بدست سپاه دانش داد.سپاه دانش اولين اسمي را که براي مدرسه نوشت ويادداشت نمود.اسم من بود وکم کم مردم شناسنامه ها را آوردند واسم حدود سيزده (13) نفر را براي رفتن به مدرسه ،آقامعلم روزهاي بعد يادداشت کرد وسپس.از مردم ده براي رفتن به شهر راهنمايي و کمک خواست تاروانه ي شهر شود روستا از خودماشين نداشت واتوبوسي هم که از روستاي شش کيلومترپايينتريعني نوفرست به شهر ميرفت وغروب بر مي گشت رفته بود .باز هم همان حاجي غلامرضا رفت والاغ خودرا آماده کرد ويک نالين رنگين نرم هم بر پشت الاغ گذاشت تا سپاه دانش با آن حدود 14 کيلومتر راه را بپيمايد تا به لب جاده ي بيرجند -زاهدان برسد واز آنجا با ماشينهاي عبوري که از زاهدان مي آيند به شهربيرجند برودمن هم به سفارش صاحب الاغ مامور شدم همراه آقا معلم تالب جاده بروم والاغ را در آخر کار به روستا بر گردانم وآقا معلم رفت ودرخانه ي موقتي ديشب آماده شد وما هم با حاجي غلامرضاالاغ را به کنار قبرستان ده وکنار ّباغ آقاي بهنيا آورديم تا وقتي آقا معلم برسد بتواند سوار آلاغ شود .وقتي معلم آمد که راهي شهر شود پرسيد چگونه بايد سوار الاغ شوم وصاحب الاغ - الاغ را بکنار بلندي برد وبا معذرت خواهي فراوان پريد بالاي آلاغ وگفت : اين جوري سوار شويد.بعدپايين آمد والاغ را ايستاده نگه داشت تا آقا معلم با زحمت سوارالاغ شد وراه افتاديم به سوي جاده.بعد از دوساعت به کنارجاده خاکی قدیم بیرجند - زاهدان -رسيديم ونيم ساعتي هم طول کشيد تا يک کاميون باري از سمت زاهدان آمد وبا خواهش والتماس آقامعلم روزهاي بعدمن- سوار کاميون شدوبه شهر رفت ومن هم با خوشحالي الاغ را سوارشدم وبه ده باز گشتم ولحظه شماري مي کردم که چه وقت سپاه دانش ازشهر به روستا بر گردد؟سه روز طول کشيد تا معلم از شهربه روستاي ما کوچ نهارجان يا همان کوچ خراشاد برگشت ومقداري نقشه ووسايل ديگر با خود از شهر آورده بودومن هم در تمام اين سه شبانه روز نمي خوابيدم ومنتظر بودم معلم بيايد ومن زودتربه مدرسه بروم.شبي که سپاه دانش به روستا باز گشت .صبح روز بعد که 15 آبان ماه سال 1343 بود ما بعد از خوردن صبحانه آماده ي رفتن به کلاس سپاه دانش شديم وقبل ازرسيدن به باغ آقاي بهنيا که معلم در آن جا مستقر بودوقرار بود در همان جابه مادرس بدهد،مي خوانديم:خورشيد خانم آفتاب کن يک مشت برنج تو آب کن ما بچه هاي کرديم ازسرمايي بمرديم .سرانجام سپاه دانش ازخانه بيرون آمد وماراصدا زد که به پشت بام برويم ودر آفتاب درمقابل اتاق اومرتب بنشينيم وما هم اين کار راکرديم.معلم به نزد ما آمد وسلام کرد واسم تمامي بچه ها رايک به يک پرسيد.من آخرين نفري بودم که در کنار ديگران در سمت راست بچه ها قرار گرفته بودم .بعدگفت :بچه ها ! اسم من :محمد رضا شاهقلي است وشمامرا به اسم آقا معلم صدا کنيد.آنگاه چند نقشه آورد وروي ديوار نصب کرد که روي يکي، چهار قوري بودوروي ديگري چهار آهوبودوروي ديگري چهار کاهوويا روي ديگري چهار سيني بود که يکي باسه تاي ديگر فرق داشت ومثلا يکي از قوري ها دسته نداشت ويکي ازآهوها دم نداشت و.به همين طريق .ازتماي بچه هاخواست که :صداي آهو کاهورا با صداي بلندفرياد کنند وبگويند : اخرآهو وکاهو ٌصداي (او)دارد وبعد گفت :درنوشتن هم آخر آهو صداي (او )دارد ونيز:گفت آخر قوري وسيني هم صداي :(اي) داردودرموردنقشه هاي بعدي هم همين طورتوضيح داد ووقتي از همه ي بچه ها خواست که در قوري ها چه فرقي مي بينندهمه ي افراداشتباه پاسخ دادند ووقتي ازمن پرسيد : شما بگو .گفتم :يکي از قوريها دسته ندارد ويکي از آهوهادم ندارد.پرسيد اسم شما چيست ؟با خجالت گفتم:محمد حسن.آقا معلم خطاب به همه ي بچه ها گفتّ براي آقا محمد حسن دست بزنيدوهمه دست زدندوبا لاخره نزديک ظهرگفت: برويد به خانه هاي تان وبعدازظهر ساعت 2 دوبار ه به کلاس بياييد وماهم عصر به کلاس آمديم وبعداز توضيحات معلم ساعت 4 به خانه باز گشتيم در حالي که هيچ بچه اي هم گريه نکرده بود وهمگي هم از داشتن چنين معلم خوبي خوشحال بوديم ودر پوست خود از شادي نمي گنجيديم.وبه اينترتيب روز اول ودوهفته ي اول مادر مدرسه صرف آموزش از روي نقشه ها شد وتا درسفربعدي آقامعلم از شهر براي ماکتاب ودفتر وقلم آورد واولين کلمه اي که به ما ياد داد :آب وبابا بودومن هم درسن دوازده سالگي به مدرسه پا نهادم ومن توانستم در طول يک سال مدرسه سه کلاس اول ودوم وسوم را بخوانم وسال بعد راهي کلاس چهارم در روستاي مجاوريعني خراشاد شوم.معلم ما که محمد رضا شاهقلیفرزند سرهنگ شاه قلی-وزیربهداری آن زمانیعنی دوره پهلویدوم بود در همان هفته اول مردم را جمع کرد وراه مشین رو بین کوچ وخراشادرا برای آمدن اتوبوسبرای هرروز به کوچآماده کرد ویادم هست که سنگهای سختیکه در مسیر جاده بود وهیچ کس نمی توانست بشکندوخرد کند خود معلم پتک وکلنگ بدست گرفت وسنگهای سخت را خرد کرد تاراه جاده هموار شودوتا آخرروزهم همراه مردم کار جاده را سرپرستی وحتی کمک می کرد تاراه برای اتوبوس آماده شود وقرارشد هرروزاتوبوس بیاید ومردم را به شهر ببردوشبهم آنهارا برگرداند مردم ده از همان روز اول صبحهاکه بلند می شند کوچه های روستا را آب وجاروب می نمودند تا اگر سپاه دانش از کوچه ها بگذرد - مسیر کوچه ها عاری از خاکروه وپهن گوسفند باشد وبوی خوش اسفند از کوچه های ده به مشام برسد . کار دیگری که سپاه دانش کوچ کرد در همان هفته های اول ودوم ازمردم خواست که برای ساختن مدرسه در کوچبا هم همکاری کنند ومردم هم این کار راکردند بطوریکه برای سال بعد مدرسه کوچ ساخته شد چند ماه اول در خانه های مردم کلاس تشکیل می شد واما از سال بعد در مدرسه کوچ که در جوارمسجد وروی زمین حمام قدیمی کوچ ساخته شد- کلاسها تشکیل شد .خوب یادم است که در چند ماه اول یک کلاس خواندیم ودر چند ماه بعد همه کلاس دوم را میخواندیمولی من در نیمه های کلاس دوم یک روزاز آقامعلمدر خواست کرد که اجازه دهد با کلاس دوم کلاس سوم را هم بخوانم اگرمعلم برای من از شه کتاب سوم بیاورد .معلم گفت بیا شب خانه با هم صحبتی کنیم - آخرروزرفتم آب خوردن برای معلم از سر قنات روستا آوردم وطبق معمول مثل روزهای گذشته بشکه وسط حیاط رااز آب غیر شرب برای شستن دست وصورت وشستن ظروف آز جوی روستا پر آب کردم واول شب به خانه معلم رفتم البته با خجالت ونشستم .معلم از من کا غد خواست ویک ضرب 14 رقمی ضرب در 12 رقم روی کاغذ نوشت وگفت این را فردا عمل کن وبرای من فرداشب بیاور .من رفتم خانه خود وخوابیدم وصبح هم در دو نوبت به مدرسه رفتم ولی عصر که تعطیل شدم به یک کار خانه قالین بافی رفتم ودر حالی که آنها صحبت می کردند وبسیار با هم حرف می زدند من عمل ضرب رادر یک ساعت ونیم انجام دادم ویادم نمی رودکه وقتی مجموع اعداد-114 می شد لحظه ای ماندم که چه بکنم ولی 4 را نوشتم و11 را نگه داشتم برای جمع با عدد بعدی وشب که باز به خانه سپاه دانش رفتم او سه همکارش را دعوت داشت آنهارا با پسر دایی ام دراتاق درونی نگه داشت وخود به اتاق دیگر آمد وبیش از سه ساعت مشغول رسیدگی بودکه من درست عمل کرده ام یا خیر - سه بار هم گفت : اشتباه است ومن اجازه خواستم که معلم دوباره حساب کند وسر انجام به نتیجه رسید که او اشتباه کرده وعمل ضرب من درست انجام شده است وهمه چهارنفرساعت دوازده نیمه شب مرا مورد تشویق قرار دادند .چند روز بعد که معلم به شهر رفت سه دست کتاب سوم دبستان برای من وغلامرضا مقامی ورمضان محمد علی غلام حسین کربلایی علی که هردو هم شبانه می خواندنداز شهر آورده بودوازشب بعدهر سه نفر ساعتی به خانه معلم می رفتیم تا او حساب واعداد کسری وعلوم سوم دبستان را به مایاد بدهد واین عمل حدود یک هفته بیشتر طول نکشید وما خود بقیه کتابهار اخواندیم وهم زمان با امتحان کلاس دوم -امتحان کلاس سوم را هم از ما گرفت وبا نمره عالی قبول شدیم ویک روز قبل ازخداحافظی با مردم روستا کارنامه های ما سه نفر را با یک نامه داد که به رییس مدرسه خراشادکه پدر دکتر رضوانی بود تحویل دهیم وبرای کلاس چهارم دبستان ثبت نام کنیم والبته آنروز دوسه روز قبل از شروع امتحان ثلث اول مدرسه هابود.نامه وکارنامه هارابه خراشاد بردیم وثبت نام انجام شدوالبته رییس مدرسه یک امتحان سخت از حساب ازما قبل از ثبت نام گرفت ووقتی اطمینان از سوادماپیدا کردوثیت نام ما حتمی شد وگفت از فردا به مدرسه خراشادبیایید.ما به کوچ باز گشتیم وفردا صبح که ما راهی خراشاد می شدیم -معلم خوب ما هم با مردم خداحافظی می نمود در حالیکه همه مردم روستا برای اوگریه می کردند وما بچه ها هم از این که این معلم ازروستای مابرای همیشه می رفت بسیار گریان بودیم ومعلم رفت وماهم روانه دبستان خراشاد شدیم واکنون که اين خاطرات رابراي شما خوبان بيان مي کنم 50 سال از آن تاريخ گذشته است ومن نيز بعداز سي سال خدمت دبيري درآموزش وپرورش بیش از ده سال است که باز نشسته شده ام واکنون بيش از نود وبلاگ وده ها فتوبلاگ و آلبوم عکس در سايتها ی مختلف ایجاد کرده .وبسیار خوشحالم که هماینک- از اثر تلاش مرحوم میر محمد بهنیا وآن سپاه دانش که مدرسه کوچ با همت انان -بنیان نهاده شدوامروز نزدیک 200 نفراز فرزندان کوچ کارمند دولت هستندوبیش از 17 نفر از فرزندان کوچ مدرک دکترا دارندآن هم در رشته های سخت تحصیلی واین مهم مقدور نمی شداگر تلاش وعشق وعلاقه مرحوم حاج میر محمد بهنیا به کوچ ومردم آن وجودنداشت وآن معلم نازنین به کوچ نمی آمد. پس لازم است نسلهای آینده وفرزندان امروز کوچ قدر این مردان نیک وبزرگوار را بخوبی درک کنند وهمواره آن را از یاد نبرندوشاکر باشند. محمد حسن اسایش---- برچسبها: خاطرات اولین روز مدرس, محمد حسن اسایش, محمد رضا شاهقلی, حاجی غلامرضا
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۹ساعت 0:16  توسط محمدحسن اسایش
|
|
|