.کوچ نهارجان بیرجند یا کوچ خراشاد ویا کوچ باقران امروزکه سنگ نگاره های لاخ مزار آن نشان دهنده تاریخ چند هزارساله آن است.اولین با ردر پاییز۱۳۴۳ شمسی باتلاش فراوان مرحوم حاج میر محمد بهنیا(که خدارحمتش کناد)دارای معلمی به نام سپاه دانش شدکه نامش محمدرضا شاهقلی فرزند مرحوم سرهنگ شاهقلی وزیر اسبق بهداری درزمان پهلوی دوم.بود.روزی که بهنیا با مرحوم لطفی راهنمای سپاه دانش ،اولین معلم رابه روستا آوردندوپس ازگشتی درکوچه های روستا با دونفر ازاهالی کوچ صحبتی کردند وبعدمعلم تازه ازراه رسیده را به باغ شادروان بهنیا بردند وبه باغدارخودفرمودند:شب ازآقامعلم پذیرایی کندوخودبهنیا با آقای لطفی باهمان ماشین جیپ شهبازروسی که متعلق به ارتش بودبه بیرجند بازگشتند.تا آن روزکوچ مدرسه ومعلم نداشت وچنددانش آموزکه درروستا بودنددبستانرا به مدت شش سال درروستای خراشادآموزش میدیدندوهرروزراه ۷ کیلومتری خراشادرا صبح وشام دربرف وباران وسرما وطوفان وسیل وغیره می پیمودندوبعد ازپایان دوره شش ساله دبستان یاراهی شهربیرجندبرای ادامه درس می شدند ویا چندسال بعد دریکی از ادارات سیستان وبلوچستان وبیشترهم زاهدان کارمند دولت می شدند.تا آن سال تنها آقایان:محمد ابراهیم عسکری،ذبیح اله فتاحیان،مرحوم غلامرضامقامی،علی محمداسماعیل-مسلم افروز،غلامرضاافروز،غلامرضا حسن زاده مفردوعلی حسن زاده مفردرمفردرجب علی کوچی یا اسلامی نیا،سلیمان کوچی محمدعلی کوچی،مرحوم حبیب نیا ومحمد افروز ومحمدحاجی غلامحسین  کوچی،مرحوم کربلایی غلامحسین کوچی ومحمد سامانی روانه مد رسه خراشادشده بودند وهیچ دختری ازکوچ به مدرسه فرستاده نشده بود.سپاه دانش که آمد،مرحوم حاجی غلامرضا کوچی پدر حبیب نیامی گفت :کاش دولت زودتر به کوچ معلم می فرستاد تابچه های ما هم این راه دور را پیاده بازحمت ومشقت به خراشاد نمی رفتند.بهنیا ولطفی به شهر رفتند واماآقا معلم تازه رسیده فردا صبح ساعت ۷ صبح به میدان ده آمد وبادونفر:مرحوم حاجی محمد علی ابادی شوهر عمه ام ومرحوم محمداسماعیل کمی صحبت کردکه بعدنفرسوم؛مرحوم محمدعلی غلام حسین کربلایی علی هم به جمع آنان پیوست.قرارشد یک نفرجارچی پشت بام برودوازمردم بخواهد که شناسنامه فرزندان زیرسیزده سال را بیاورند تا سپاه دانش اسامی را دردفتر خود بنویسد ومن که درکنارجوی آب روستا که مادرم در آن لباس می شست ناظر وحاضر بودم.وقتی محمدعلی گفت کوبچه ای که به مدرسه برود وحاجی محمد گفت :این بچه واشاره به من کرد ومن هم پریدم داخل خانه وشناسنامه ام را که ازقبل درچمدان کوچک خود داشتم ؛برداشتم وآوردم وبه حاجی محمد دادم واو آن را به آقای شاهقلی داد واو اسم مرا به عنوان اولین نوآموز در دفترش نوشت .مرحوم موسی حسین محمدحسین حسیناکه صدای بسیاربلند وغرایی داشت به پشت بام‌خانه خود رفت وازمردم با صدای بلند خواست که شناسنامه های فرزندان را بیاورند سرانجام بعد از ساعتی، اسم سیزده نفرنوآموزدختر وپسر در دفتر سپاه دانش نوشته شد وبنای مدرسه درکوچ بنیان نهاده شد.اقامعلم گفت بایدبه شهربروم ودوسه روز دیگربه روستابرگردم.کوچ ازخودماشین نداشت واتوبوس قیطاسی هم که ازروستای نوفرست گاهی می آمدومردم را به شهر می بردرفته بود.اقامعلم پرسید وسیله ای هست ؟ که به لب جاده بروم.مرحوم حاجی غلامرضارفت ؛الاغش رادرحالی که یک نالین نرم وخالدار ونقش داربرویش انداخته بود آورد ومن مامورشدم از راه خراشاد ونصراباد.آقا معلمم را باالاغ به لب جاده قدیم زاهدان-بیرجند برسانم.اقامعلم سوار ومن هم پیاده حدودسیزده چهارده کیلومترراه راپیمودیم تا به لب جاده خاکی قدیم رسیدیم.نیم ساعتی هم طول کشید تا یک کامیون ازسمت زاهدان رسیدوبا خواهش والتماس آقامعلم راهی شهرشدبا آن کامیون.ومن خرراسوارشدم وبه کوچ بازگشتم سه روزبعدمعلم بامقداری نقشه ووسایل آموزشی ازشهربیرجند به ده آمدومن درتمام این سه شب ازخوشحالی رفتن به مدرسه خوابم نمی برد وانتظاررسیدن معلم وشروع درس در مدرسه رامی کشیدم .شبی که سپاه دانش به روستا آمد صبح زود همه بچه ها آماده رفتن به مدرسه شده بودیم.آقامعلم بعد ازخوردن صبحانه سوت زد ومارا به داخل باغ دعوت کرد وپشت بام  طبقه اول خانه های بهنیا که دوطبقه بود درست مقابل دراطاق خودمارا روی زمین ودر آفتاب نشاند والبته سایه درخت توت بزرگ باغ مانع گرمای آفتاب بود.معلم چند نقشه آورد وباکمک میخ ویکی ازبچه ها چند نقشه را روی دیوارنصب کرد وکلمات آهو وکاهو وسیب وسینی را ازروی نقشه به ما آموزش میدادوصدا هارا می کشید وما تکرار می کردیم وبعد می گفت: چنانه اینجا آهو وکاهو آخرش صدای (او)دارد وآخرسینی صدای (ای)دارد درنوشتن هم همین صدارادارد.انروزهیچ کس گریه نکرد بلکه همه نو آموزان خندان وخوشحال به خانه بازگشتند ودوهفته آموزش ازروی نقشه ها ادامه یافت واقا معلم ازروزسومی که درس را شروع کرد-مردم ده رابرای زدن جاده خراشاد وکوچ دعوت کرد وخود؛پتک وکلنگ بدست گرفت تاسنگهایی که هیچ کس نمی توانست خرد کند،خردکرده وازسرراه بردارد تا جاده کوچ وخر اشا د همواروبرای رفت وآمد اتوبوس به شهر آماده شود .او درهمان هفته اول برای ساخت مدرسه با همکار ی مردم کوچ نیز اقدام نمود پس از مدت کوتاهی در همان مدرسه دواطاقه به تدریس نوآموزان ادامه داد وپس از یکسال ودوماه. که خدمتش به پایان رسید.ازکوچ رفت درحالی که من ودونفر دیگر دریک سال سه کلاس وبقیه افراد دو کلاس خوانده بودند....اوخود.پتک وکلنگ بدست گرفت وسنگهای سختی که درمسیربود وهیچ کس نتواست آنرا خردکند خودمعلم آنهاراشکست تاراه برای اتوبوس هموارگردد.درآن تاریخ تنها آقای بهنیاکارمنددادگستری ومدیرکل دادگستری بیرجند وسید محمدرضوی هم که خواهرش درکوچ بود مامور ژاندارمری بودودرکوچ رفت وآمدداشت.ولی آقای بهنیادرکوچ باغ وزمین وملک وآب داشت اما این دو هیچ کدام متولد کوچ نبودند.آقای بهنیا متولد شورستان پخت سربیشه وآقای رضوی متولد سیدان ویا سندادان بود.ضمنا مادر یادگارفاطمه کوچی که در قاین بود هم اولین کارمند از کوچ وسرادار مدرسه در قاین بود .غیر ازاین سه نفرفقط مرحوم محمد ابراهیم عسکری که مادرش درکوچ زندگی میکرد اولین معلم ازکوچ درزاهدان بودودومین کارمند از فرزندان کوچ بوددوسه سال بعد آقای ذبیح الله فتاحیان دراداره کل پست زاهدان استخدام شد وسومین کارمند رسمی کوچ بود.چهارمین  کارمندکوچ که بازهم مادر وپدرش ساکن قاین بودندومادرش فاطمه کوچی  اولین کارمندوسرادارمدرسه درقاین بود؛مرحوم اسحاق یادگاربودوپنجمین کارمندازکوچ حسین کوچی هم کلاس محمد علی حسن زاده مفرد وحبیب نیابود که درمخابرات زاهدان استخدام گردیدوهم کلاسیش حبیب نیا به دانشگاه رفت وبعدسپاه دانش شد ولی علی آقا حسنزاده  بعد ازدیپلم به استخدام آموزش وپرورش تربت حیدریه درآمدوششمین  کارمند و محمد علی کوچی معلم - هفتمین کارمند از کوچ وحبیب نیا  هشتمین  کارمند والبته قبل ازاینها دکترمحمدرضابهنیا که متولد آسیابان درخش بود استاد دانشگاه ونیز خواهربزرگ ایشان انسیه خانم بهنیا ونیزخواهرکوچکشان نرجس خانم بهنیا به استخدام آموزش وپرورش درآمده بودند ولی خودرا ساکن بیرجند می دانستنداگرچه تابستانهارا به کوچ می آمدند دکتر بهنیا هم استاددانشگاه در تهران وورامین بود وو46 سال در سمتهای مختلف ودر دانشگاههای برجسته کشوروتهران خدمت نمود وآثار ارزنده ای از خود بر جا گذاشت وچند فرزنددکتر هم تحویل جامعه داد. همزمان با حبیب نیا مهندس عبدالحمید بهنیا هم  درسال 1352 شمسی دربانک تهران استخدام گردید.ازسالهای ۱۳۵۲ به بعدکارمندان کوچ افزایش یافت بطوری که امروزنزدیک دویست نفر ازفرزندان کوچ درنقاط مختلف ایران کارمند هستند.ازاین میان تعدادی دکتر ازکوچ درسازمانهای مختلف دولت مشغول خدمتند.جمعا حدود ده نفر دکتر ازخاندان بهنیا ودکتر غلامرضا آمالی ودکترمحمدحسن محمدی فرد دو دامادبهنیا بزرگ درایران وآمریکا وانگلیس مشغول خدمت درپستهای عالی رتبه مثل استادی دانشگاه هستندکه اینها وابسته به کوچ هستند ولی متولد کوچ نیستند.اماآنها که دقیقا ازریشه کوچ هستندعبارتنداز:دکترملیحه حسنزاده مفرد متخصص زنان وفوق تخصص سرطان بانوان ومدرس دانشگاه علوم پزشکی مشهد.۲-دکترفرشته حسن زاده مفرد دارای دکترای حرفه ای داروسازی ساکن سربیشه.۳-دکترمریم حسن زاده مفرد که درکانادا مشغول گذراندن دوره دکترای عالی است.۴ دکتر محمد ،حسن زاده مفردکه دوره دکترای عالی را میگذراند..... محمد حسن زاده مفرد که در آمریکا مشغول گذراندن دوره دکترای عالی است.این چهارنفر فرزندان شادروان محمد علی حسنزاده مفردوخانم ثابت رای می باشند.۵-دکتر حمید آسایش دکترای اقتصاد وگرایش پول وبانک فارغ التحصیل دانشکاه شهید بهشتی ودانشگاه تربیت مدرس تهران واستاد وعضو هیئت علمی دانشگاه بروجرد.۶-دکتر ریحانه اسایش؛دکترای حرفه ای در رسته داروسازی که فعلا درمشهدمشغول خدمتمی باشد.۷-دکتر علی کوچی فرزند شادروان حاج کلوخ کوچی دکترای هوافضا ومدرس دانشگاه تربت حیدریه وعضو هیئت علمی دانشگاه مذکور.۸-دکتر مریم یادگاردکترای تاریخ مشغول خدمت در زاهدان.۹ و۱۰-دوتا ازفرزندان شادروان حسنرضا آزادگان نیز دکترا هستند یکی دکترای تاریخ ودیگری.....اطلاع ازرشته اش ندارم ونام انهاراهم درست دراختیارندارم ولی هردو رییس دبیرستان در درمیان هستند.۱۱-یکی ازفرزندان حسین اقا بازنشسته مخابرات بیرجند هم دکترا دارد که من نام ورشته ایشان را دراختیارندارم.۱۲-دکتر محمد کوچی که دکترای تاریخ دارد وبازهم من محل خدمت ایشان را دراختیارندارم.دکتر علیرضاکوچی  هم بزودی از رشته زبان وادب فارسی دکترا وفارغ التحصیل وبه این جمع افزوده می شود. علاوه براینها تعدادی دکتر ازخاندان کوچ وتعدادزیادی فوق لیسانس وتعدادزیادتری لیسانس دررشته های مختلف وسخت تحصیلی در نقاط مختلف مشغول خدمتند که باز هم مشخصات آنها دراختیاربنده نیست.تعدادی هم دبیر ومعلم وکارمندونیروی انتظامی وبازنشسته سپاه وناجاازاهالی کوچ وجود دارد وتعدادی دربانکها وروزنامه وپست وکویر طایر مشغول خدمتندهم چنین در دانشگاه پزشکی  بزرگترین واولین کارمند دانشگاه پزشکی از کوچ مسلم افروز بود که اخیر در ۱۶ بهمن ماه ۱۳۹۸ درسن هشتادو سه سالگی به دیار حق شتافت.روحش شاد ویادش گرامی باد.همه این حرفها را نوشتم تا آیندگان بدانند که کوچ در اثر تلاش شادروان حاج میر محمد بهنیا دارای مدرسه شد وازسال ۱۳۴۳ تاکنون نزدیک دویست نفرکارمند حاصل تلاش اولیه مرحوم بهنیا بزرگ است که امروز فرزندان کوچ دربهترین رشته ها ودرسراسر ایران وانگلیس وکانادا وآمریکا مشغول خدمت به جهان بشریت هستند .باز هم برای مرحوم بهنیا ودودامادایشان : دکنر محمد حسین محمد یفرد ودکتر غلامرضا آمالی ودختربزرگ ایشان(انسیه خانم بهنیا ) هم چنین برای همسربزرگواربهنیا ومادردکتربهنیا که به رحمت حق رفته اند ویادگارانی بسیار بزرگ برحای گذاشته اند .ازدرگاه خداوند بزرک غفران الهی مسالت دارم وامیدوارم شفاعت چهارده معصوم علیهم السلام شامل حال آن بزرگواران گردد. آمین یارب العالمین.ساعات۱:۵۸ دقیقه بامداد پنج شنبه ۱۴ فروردینماه ۱۳۹۹ شمسی........سلام.باید اضافه کنم که علاوه بر آنچه در متن  فوق آمده است.دکتر محمدرضا یوسفی نیز دکترای حقوق دارد ودر خدمت دادگستری  وخدمت گزار مردم است ودفتر وکالت دارد .مادر ایشان اهل کوچ وپدر ایشان اهل هریوند می باشد..۱۴ دکتر فریدون یادگار که بازنشسته ارتش می باشد ودکترای حقوق دارد وهم اکنون دارای دفتر وکالت می باشد ودرمسایل حقوقی  ووکالت فعال است ودرخدمت مردم.۱۵-دکتر علی رضا کوچی که همه اورا به عنوان  مجری نمونه نمایشهای مذهبی وفرهنگی می شناسند ودر زمینه های زیادی ازجمله :خبرنگار؛حافظ ومدرس واستاد قرآن ومکبر نمازجمعه ومداحی وموسیقی وموسسه قرانی تسنیم وچند مورد دیگر فعالیت دارد وهمه اورا می شناسند .به زودی دررشته دکترا  ی زبان وادبیات فارسی فارغ التحصیل می شود وبه دکترهای کوچ می پیوندد.علاوه براینها بازهم افرادی دیگر دارای دکترا هستند که من از شرح حال ورشته آنهابی خبر هستم.دوتا ازفرزندان حاجی پورشوهر فروردین حاجی علی رضاکربلایی حاجی محمدبنام  لادن وسحرنیزدکترا دارند وعلی حاجی پور مهندس می باشد که هرسه نفر درتهران مشغول خدمتندوتااین جا ۱۷ نفر دکتر از خاک کوچ معرفی شدند که بازهم به شمار آنها افزوده خواهدشد.اضافه می کنم که اطلاعات جدیدی که در روز های اخیر از هم‌صحبتی با چند نفر از اهلی کوچ بدست آوردم‌معلوشدتعداد ۱۰ ویا ۱۱ نفر دیگر از فرزندان نسل کوچ دکتر دادند ویا بزودی دکترا می گیرندکه تعداددکترهای کوچ به بیست وهشت نفر می رسند واین‌خبر فرزندان‌مرحوم‌بهنیا ؛بویژه مهندس عبدالحمید بهنیا را بسیار خوشحال خواهد نمود که زحمات‌مرحوم‌پدربزرگورش به ثمر نشسته و اینگونه افتخاد برای کوچ وخراسان وکشور ایران آفریده است زنده با دفرزندان سخت‌کوش کوچ که‌دامنه افتخادات‌کوچرا به امریکا وکانادا وانگلیس و تهران و مشهدوارومیه وتبریز وبروجرد وتربت حیدریه وزاهدان وسراوان وخاش وزابل  ودرگز وگرگان‌ورشت وگچ ساران و کردستان‌وترکیه و آلمان‌وچین وژاپن ومراکش ولیبی وآفریقا کشانده اند.ارجمله:یکی از فرزنداد علی حسین حاجی رضاکوچی-دختر غلامحمد حسین‌محمد حسین محمد حسین حسینا.نیز ۲۱-دختر  حسن اسحاق اسدالله کوچی .۲۳-ونیز دختر محمد علی صبوری فرزند احسن الله علی ملا‌محمدحسن  صبوری کوچ۲۵.دخترمرحوم‌حبینیا که هم‌ا دکتر است وهم‌شوهرش وشوهر خانم‌دکتر ملیحه حسنزاده‌مفرد وچند نفد دیگر که مشخصات‌آنهارادر اختیارندادم ار جمله دختر صغری محمدحسین‌محمد حسین‌حسیناکه زوجه استاد اصغر فلاحیبوده ایت هم چنین دختری ار نواده ای حاجی علی سررهی در خاش ویا شهر سراوانکه دکترا دارد.اینها تا اینجاباله ۲۸ونفردکترا رسیده اند زنده باد نام‌پر افتخار کوچ نهارجان‌بیرجند یا کوچ خراشاد


برچسب‌ها: که خدارحمتش ک
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۹ساعت 13:56  توسط محمدحسن اسایش  | 

باسمه تعالی اوایل فروردین ماه 1337 شمسی بود  ومن دریک بعد از ظهر نوروزی با بچه های روستا مشغول بازی (کل اوش )بودم  واصلا خبر نداشتم که آن بعد ظهر تنها ساغاتی است که من آزادانه با بچه های عمه کلثوم وعمه ام مریم و علی حاجی محمد ودوسه کودک دیگر هم سن وسال خویش ،شاد وسر حال مشغول بازی گوشی هستیم واز فردا صیح باید روی آفتاب را نبینم در کار خانه قالی بافی هر یک ربع ساعت چند پشت پاکی وچند سیلی وتوگوشی از دست استاد قالیباف_ نوش جان کنم <ارزو بکنم : ای کاش _ مثل دیروز می توانستم با بچه های روستا جوز بازی ویا گله بازی ویا کل اوش بازی کنم .ساعات خوش آن بعد از ظهر در کوچه روبروی خانه مادرزیر سایه خنک درختان گردو به سرعت بپایان رسید وبا فرارسیدن تاریکی شب  هر کدام بسوی خانه روانه شدیمکه فردا صبح دوباره برای بازی با کودکان روستابه کوچ بیاییم وبه هوا بپریم وبازی کنیم ویک لنگی بردویم وای چه خیالهای خوشی در مغزمان تجلی می کرد ودل مان را خوش می داشت . اما همین که وارد خانه شدم ، دیدم که علاوه بر پدر ومادرم دو نفر دیگر هم در خانه ما_ مهمان هستند ویک نفر هم یک کتاب وچند برگ کاغذ ویک قلم ویک دوات ویک نی جلوی خویش یا بغل دستش دارد وبا پدر ومادرم حرف می زند .ونفر دوم هم که استاد قالیباف فردا وفرداهای من بود _ ساکت نشسته وگاهی خطاب به مادرم  می گفت : خاله مریم _ بچه شما سه سال کار کند استاد می شود وسپس می تواند -از شاگردی دربیاید وخود مخاط (12000 تا و24000 نخ ) یعنی 6000بتون در روز کار کند وروزی هم آن موقع 10 ریال ( قران ) مزر بگیرد وچند سال بعد هم خود استاد شود وچند شاگرد داشته باشد وخود قالین برای خود ببافد وپول دار شود . این حرفهارا که می شنیدم - هرکی دلم فرو می ریخت ودل تو دلم نماند که ای وای فردا باید بروم کار قالیبافی ودیگر نمی توانم با دپسر عمه ها وودیگر بچه های کوچ بازی کنم واز هوای خنک زیر درختان گردوی روبروی خانه خود لذت ببرم .طولی نکشید که چایی را استاد واقا ملک ونویسنده ( مرحوم غلامرضا مقامی ) که یکی از سه نفر سواد دار روستای کوچ بودند - نوش جان کردند وآقای مقامی شروع به نوشتن اجاره خط برای من بدبخت کردند.دقایقی بعد محتوای اجاره نامه را برایمادرم وپدرم خواندند : بسم الله الرحمن الرحیم .اجاره نامه:این جانب محمد کوچی فرزند علی  ومریم کوچی فرزند حسن ک فرزند شش ساله خود (حسن کوچی )را به مدت : سه سال اجاره دادیم به محمد علی کوچی (معروف به ملک )

که  که سه سال تمام در کارگاه قالیبافی آقای  محمد علی کوچی تمام هفته وتما سال از طلوع آفتاب تا غروب شام کار کند وهر چه که استاد امر نمود _ بی چون وچرا انجام دهد .در سال اول روزی یک قران وتمام سال را در قبال 30 تومان به قالیبافی مشغول باشد.2- سالدوم مزد شاکردی حسن- فرزند محمد ومریم کوچی  روزی 2 ریال ( 2 قران) می باشد وکل سالرا - اگر لکی (کم کاری ) نکند 60 تومان مزد بگیرد .3- سال سوم را روزی 3 قران ( سه ریال) ودر تمام 300روز سال مزد حسن اقا 90 تومان خواهد بود اگر لکی ( کم کاری ) نداشته باشد وهر گاه که دقایقی را دیر سر کار بیاید ویا استاد اورا زودتر نعطیل کند استاد روی دیوار یک نیم خط خواهد کشید تا دونیم خط که بهم وصل شوند یک روز کار برای شاگرد محسوب خواهد شد که درسال چهارم برای هر خطی یکروز رایگان باید حسن اقا کار کند وپدر ومادرش اعتراض ننمایند کل مزد حسن - فرزند محمد ومریم در سه سال  کامل کار قالیبافی 180 تومان خواهد بود .اجاره نامه که خوانده شد ومادرم وپدرم آنرا با مرکب انگشت زدند تمام غمهای دنیا تودلم ریخت وهنوز آن دو از خانه ما نرفته بودند که از زور غصه وغم مرا خوابگرفت  ودنیا برای من تیره  وتار شد .فرداصبح هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که آقا ملک همان پسر خاله واستاد قالیباف جلوی درب خانه ظاهر شدوازمادرم خواست که مرا بیدار کند ودستم را به دست آقا ملک بدهد .صورتم را شستم وآماده رفتن بکار گاه قالیبافی شدم وچون روز اول بود ومن هنوز هیچ کاری  بلد نبودم - بهمن گفتند:یک کناری بشینم ودست استاد وهمکار دیگرش را تماشا کنم که چگونه آنها بتون وتا را می گیرند ورنگهای خاص قالیبافی را بتناسب دور نخ ها وتا ها وبتون ها  مب پیچند وبهم گره می زنند ووکار را ادامه می دهند وهر سه چین یا چهارچین که چیده می شود - بایددم کارا عوض کنند وپوت سه پوت ( رشته خاص وباریک )لای نخ ها بگشند تا کارها  وچینها بهم جوش بخورد وبعد از هر چین هم باید دم کار عوض شود وورشته ای از پوت دو پوت وسط نخ های این رو ئآن روی کار کشیده شود وکار محکم ومحکم تر گردد . ساعتی که گذشت استاد چند لقمه نان ودوشق ماست چکیده که با خود آورده بود به من داد که بخورم وگرسنه نباشم .سپس گفت : حسن ومن گفتم بلی .گفت کوزه را از گوشه کارخانه بردار وبرو از سرکاریز یاهمان دهانه قناتروستا آب تمیز کن وبیاور به گارگاه نت تشنه نمانیم ودر ضمن گفت : من توی خاک زمین کارنه قالیبافی تف می کنم وتو تا وقتی تف من نخشکیده باید کوزه را آب کرده وبه کار خانه با کوزه پر آب برگردی .من هم مثل آهو می دویوم که تف دهان او خشک نشده 500 متراه تا سر آب رابروم وکوزه را آب کنم وبر گردم که مبادا دیر شود .آوردن آب انجام شد ودواستاد با هم حرف می زدند ومثلا می گفتند : تا بجا _ سر جلو _ دو بتون بگذار بتونی _ سر اوا - سر جلو _ هفت بتون بگذار با الفی بتون- این کلمات گوشه ای از اجرا کردن نقشه کار بود وچیدن یک چین 6600 بتونی جرید وهر رنگی که استاد عوض می کرد ومی خواست  با آن چند بتون کار کند _ آنرا اول به من نشان می داد ومی گفت ک حسن ببین : این رنگ را می گویند آبی - واین یکی را می گویند ک سفید _ واین رنگ را می گوین پیاضی <این یگی رنگرا می گویند : رنگ کرمی <این یکی را می گویند : گل خوار <ان دیگری را می گویند : سوز <این ربگ را می گویند آتشی <این رنگ را می گویند : الفی واین یکی دیگرا می گویند : رنگ خلی <این رنگ را هم می گویتد : تخم لاکی <این رنک تیره راهم می گویند رنگ کبود این گوشه راست کاررا هم که همیشه یک رنک ثابت است می گویند رنگ لاکی قرمز واین این قبیل رنگه هارا نام می برد ومی گفت :6000 بتون را می گویند یک مخاط وشما هم که سه سال دیگه استاد بشوی وبتونی مخاط بچینی آنوقت روز ی ده قران در قبال یک مخط 24000 نخی و12000 تایی و 6000 بتونی مزد خواهی گرفت وآقای خود خواهی شد اگر خوب کارهارا یاد بگیری ونقشه هارا خوب حفظ کنی وبه رحال روز اول ظهر شد وکفتند : برای 30 تا 40 دقیقه برو خانه وتهار که خوردی زود بر گرد به کارخانه قالیبافی .رفتم خانه وپس از خوردن نهار به کارخانه باز گشتم وهنوز استادها نیامده بودند که من سرکار حاضر شدم .استادمرا بردوکناردستش روی تخته قالیبافی نشانید ودوسه رنگ را نام برد واول گفت این جوری رنگ لاگی را لای نخها قار بده ودو سر رنگ را همسر کن وبا پاکی ببر وهمین گوشه کار را فعلا بچین ببچینم چه میکنی وکم کم رنگهای دیگری به من داد که علاوه بر گوشه راسته کار _کوهه ومداخل وکتیبه ومداخل دوم وکوه دومرا به از کتیبه هم من بچینم وقرارشد اگر دیر تر آز استادکارم را تمام کنم تنبیه شوم وتنبیه هم اول دوسه سیلی آبدار بود ودوسه تو گوشی وبعد هم ده تا پشن پاکی که باید بکف پایم می زدند ویا به سینه دستم می زدند تا بقول استاد قالیباف دستهایم برای تند چیدن کاروچیدن  بتونها ورزیدگی لازم را بدست آورد.آخ که دیروز چه خوش بودیم با بچه ها وامروز چه عذاب می کشیدم از دست استاد قالیباف وچه دلم خون بود که روزی بیست تا 25 بار باید کتک بخورم تا از آنهاعقب نمانم وکارارا سر وقت تماتم کنم ودنبال نیایم.از روز دو کار چیدن قالین در کنار دست استاد وهمکار دیگر او شروع شد وروزی بیست تا 25 چین چیده می شد وهر چین که من همزمان با استاد سهم کارا تمام نمی کردم باید چنددست پاکی ویا چند تو گوشی می خوردم تا یاد بگیرم تند تر وتند تر تاها وبتونهارا بچینم وبقول آنه پی نیایم وکارم با آنها تمام شود واین اوضاع تا سه سال ووحای سال چهارم ادامه داشت ودرسال 300روز تمام باید کار می کردیم وفقط سال اول روزی یک ریال وسال دوم روزی 2 قران  وسال سوم روزی 3 قرآن در قیال 10تا 12 ساعت کاروالبته زمستان حدود 9 ساعت کارمزد می گرفتیم وسالسوم جمعا 90 تومان وسه سال تمام مجموع مزد من 180 تومان بود .باید عرض کنم که ما فقط جمعه ها وروز سزده وچهارده نوروز ودوروز تاسوعا وعاشورارا تعطیل بودیم ومابقی روزهار حتی اگر برف سنگین می آمد وسوز سرما سخت مارا آزار می داد _ می باست سر کار حاضر می شدیم وکارارا دامه می دادیم واگر نیم ساعتی دیر می رفتیم یک نیمه روز برای ما لکی حساب می شد وروی دیوار گلی کارخانه یک نیمه خط کشیده می شد ودوبارکه می شد یک خط بزرگ کشیده میشد یعنی یک روزکم کار کرده ام باید سال چهارم که مزرمن ده(10) ریالاست مجانی برای استاد کارکنم تا استاد از من راضی باشد .عید نوروز که می شد باید به خانه ارباب به عیدی او می رفتیم وده (10) عدد تخم مرغ هم برای او می بردیم واویک تومان به ما عیدی می داد  وما خوشحال بودیم که 10 عدد تخممرغ ما 5 ریال تا 7 ریال ارزشش دارد واستاد ده ریال عیدی داده است ومن شاگرد 3 یا 4 ریال سود کرده ام والبته همین عیدی مارا سالی یک بار خوش حال می نمود.در  آن سه سال گوشت منی 2 تومان بود ونیم من (=20سیر) برابر بود با یک تومان یا 10 قران (10ریال)والبته مزد یک روز کارگر کشاورزی یا بنایی هم 20 ریال یا 2 تومان بود وتقریبا یک کارکر با یک روز کارمی توانست 40 سیر بیرجند گوشت بخرد که نزدیدو کیلو یا درستر بگویم : پنج ششم 2 کیلوگوشت بود ویک استاد قالیبافت هم 20 تا 22 وحد اکثر 25 ریال مزد می گرفت که می توانست بان 2 کیلو گوشت بخرد ونوش جان کند ودر آن سال 137 1338 و1339 - در فصل بهار یک بزغاله دوماه را بهقیمت 5 تومان ویاهمان 50 قران( ریال) می فروختند ووقتی 8 یا 9 ماهه می شد همان بز غاله نزدی 18 تا 20 تومان قیمت پیدا می کرد . دستان قالیبافی دوران سه ساله ما نهایت بپایان رسید وارد سال 1340 شمسی که شدیم .حاجی کلوخ همسایه ما گوسفند سر کوچه سربریده بود ومادرم مرا فرستاد که از حاجی کلوخ گوشت بگیرم وحاجی کلوخ فت : به مادرت بگو: دیکه نیم من ویک من نداریم بلکه بجای نیم من گوشت _ یک کیلو کوشت به شما می فروشیم به ده ریال  و2 کیلو گوشت به شما می فروشیم به 20 ریال یا 2 تومان.کیلو خریدم ویک تومان دادم وجریان تعویض سنگ گوشت فروشی را هم به مرحومه مادرم گفتمواو هم پذیرفت وقبول کرد که از حالا به بعد بر اساس کیلو گوشت را خریداری کنیم..سال پهارم 1340 شمسی که باید روزی ده ریال مزد می گرفتم چون نقشه های قالیبافی را تماما حفظ بودم ونیازی برای پیدن کارقالیبافی به نگاه کردن به نقشه نداشتم . استاد گفت شما لکی زیاد داشته ای وحالا حد اقل باید چند ماه نجانی برای من کار کنی تا کم کاریه ولکی های تو تمام شود واین مساله برای من بسیارسخت وظلمانه به نظر می رسید لهذا چند بار فرار کردم وحتی به روستای دیگری چون نوفرست رفتم وساعاتی کار کردم که ناگهان سر وکله استاد با شوهر خواهر او پیدا شد ومرا سخن کنک زد وروانه ده خود شدیم ومن می دویدم وآنها به من نمی رسیدند اما هنگامی که به کوچ رسیدم .جلوی مادرم استاد سخت مرا به مشت وکتک وچوب انر مهمان کرد طوری که از پاهایم خون از محل خوردن چوب انار جاری شد که  مرحوم استاد محمد حسین کوچی که ارباب چندیت کارگر واستاد بود مرا زیر عبایش جای داد ومهربانی نمود ودلمرا خوش کرد که نمی خواهد برای آقا ملک کار کتی واز حالا بیا و پشت کار ما کار کنو وهر مخاطی که بچینی 14 ریال به تومزد خواهم داد ومن هم قبول کردم چندی برای استاد محمد حسین کار کردم ویک روز گفتند دنبال استاد قالیباف آمده اند تا اورا برای سربازی ببرند نمی دانید چقدر خوشحال شدم که مدتی از دست استاد راحت می شوم ونفس تازه ای می کشم اما از بخت بد من دوروز بعد استاد از پاسگاه مود به کوچ برگشت وگفته شد که فعلا اورا به سربازی نمی برند واو به کار خود ادامه می دهد مدتی بعد مرا به روستای خراشاد برد ویک هفته پشت کار قالین استادکر بلایی عیسی کوچی ( مر حوم پدر ذاکریان) رفتیم وکار کردم < ا[ر هفته یک روزه به کوچ آمدیم ودوباره این کار در خراشاد تکرار شد مادر آقایان ذاکریان ویاهمان زن کربلایی عیسی کوچی کهروستای نوک بود زنی مهربان بود واز ما خوب پذیرایی می کرد ومنخوشحالذبودم که دیگر کنک نوش جان نمی کنم ودوباره با کوچ امدیم و من چند کارگاه عوض کردم وآقا ملک هم به شهر بیرجند رفت تادر بیرجند برای مرحوم حاجی امینی معروف قالین ببافد ومدتی از  رنج کنک های استاد راحت شدم وخدارا شکر کردم .چند روزی برای شوهر خاله عیسی کوچی وپدر الهمیان کار کردم وچند ماهی هم باروزی 2 تومان برای مرحوم ابراهیم محمد محمد حسین کربلایی علی کار کردم وروزی 20 ریال مزر من بودواوایل  پاییز سال 1343 شمسی بود وقالین ما تمام شده بود که من 2روز تعطیل بودم که قالین جدید تنیده شود وسر کار وروی دست گاه قالیبافی کشیده شود وروز سوم به کارگاه قالیبافی باز گردم وروزدوم در جوار خانه ما بروی پشت بام مسجدقدیم کوچ دور کنبدها با دوست دیگری بازی گوشی می کردیم ومادرم با مرحومه مادر حاجی کلوخ مشغول جمع وجور کردن کندم های شیر زده ای بود که برای غذای زمستان آماده می کردند وماهم به بازی مشغول بودیم که بوق یک ماشین چادری وجیپ شهباز روسی توجه مارابه خود جلب کرد وماهم بسوی ماشین رفتیم که ببینیم چه شده وچه کسی از ماشین پیاده می شود.شاهد بودیم که مرحوم حاج میر محمد بهنیا باز نشسته دادگستری بیرجند ومرحوم حسن لطفی راهنمای سپاه دانش وهمراه آقای محمد رضا شاه قلی - اولیت سپاه دانش کوچ از مشین پیاده شدند ودر کوچه های روستای کوچ دوری زدند وبهنیا روستا به سپاه دانش نشان داد ومعرفی کردوما با پشت بام مسجد باز گشتیم که مرحوم حاجی غلامرضا (پدر مرحوم محمد حسین حبیب نیا در کنار مادرم سبد می بافت ومی گفت : چندرور قبل رفته بودم به بیرجند در شهر می گفتند می خواهند به همه روستا ها معلم مجانی یا همان سپاه دانش بفرستندوخیلی خوب است کاش دولت چند سال قبل این سپاه دانش هارا می فرستاد تا فرزتدان ما هم راه 7 کیلومتری خراشاد را در سرما وکرما وسوزش برف وباران با سختی هرروز نمی پیمودند وایت همه زحمت را متحمل نمی شدند ومن که خبر آمدن معلم تازه وشروع مدرسه رفتن را از زبات مرحوم خاجی غلامرضا شنیدم از خوشحالی پر در آوردم  ورفتم شناسنامه امرا که در چمدان کو چک خودداشتم آماده کردم که از فردای صبح برای رفات به مدرسه آماده شوم وفردا صبح من  اولین نوآموزاولین مدرسه واولین معلم کوچ  بودم که نام من در دفتر سپاه دانش نوشته شد که جریان انرا  دراولین سپاه دانش کوچ مشروحا بیان کرده   ام....   این امیر محمد مرودشتی در ۴۲ ماه قبل در ۶ ماهگی مغزی شد وسه ماه در حال اغماءبود بعد مسوولین بیمارستان نمازی شیرازگفتند:فلج‌مغزی شده وکاری نمی شود کرد.اورا به خانه ببرید وفقط به لطف خدا دل ببندید.پدرکه همه چیز را خراب دید خانه را رها کرد وزن دوم گرفت وسوی دوفرزند خود ومادر امیر نیامد.مادر امیر میگویداز هیچ‌سازمانی حمایت نمیشود به جز بهزیستی که هرماه به انها۸۰۰۰۰‌تومان‌کمک‌نقدی واریز می کند.امیر هبچ‌حرکتی ندارد .خنده ندارد .مادرش را احساس نمی گند وهر هفته پوشک وشیر خشک‌او،وپماد دور ناف وزخم‌لوله ای که با شیر خشک‌به معده اش می می رسد .هفته ای بیش از ۲۵۰۰۰۰ تومان است مادر امیر این کارت را برای واریز کمک‌هرچند کوچک‌وکم باشد اعلان‌کرده است۵۸۹۴۶۳۱۵۵۱۳۱۷۸۳۷وتلفن‌مادر امیر :۰۹۱۷۹۵۰۴۶۹۱ می باشد .اگرتمایل به کمک‌درشما وجود داشت .بسم الله مدرسه واولین معلم واولین سپاه دانش بودم که نام من در دفتر سپاه دانش ثبت شدودیگر به رنج کار قالیبافی من خاتمه داده شد .واما داستان سپاه دانش را جداگانه در جایی دیگر نوشته ام که به سمع ونظر دوستان رسیده است وطالبان م تواننددر همین وبلاگ کوچ نهارجان آنرا بارها وبارها مطلعه بفرمایند ولذت ببرندد. والسلام .محمد حسن اسایشMha31311این امیر محمد مرودشتی در ۴۲ ماه قبل در ۶ ماهگی فلج مغزی شد وسه ماه در حال اغماءبود بعد مسوولین بیمارستان نمازی شیرازگفتند:فلج‌مغزی شده وکاری نمی شود کرد.اورا به خانه ببرید وفقط به لطف خدا دل ببندید.پدرکه همه چیز را خراب دید خانه را رها کرد وزن دوم گرفت وسوی دوفرزند خود ومادر امیر نیامد.مادر امیر میگویداز هیچ‌سازمانی حمایت نمیشود به جز بهزیستی که هرماه به انها۸۰۰۰۰ان‌کمک‌نقدی واریز می کند.امیر هبچ‌حرکت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ساعت 23:8  توسط محمدحسن اسایش  |